19 سال پیش در یک چنين بهاري در 9 خردادماه زنی با پاهای ورم کرده در حالي که دمپایی های مردانه به پا داشت همراه با زن و مرد همسایه به بیمارستان عیسی ابن مريم اصفهان مراجعه کرد.
آن قدر شکمش بزرگ شده بود که همه فکر میکردند الان است که 4 قلو بزايد!
لباس هايش را عوض کرده و سرمی را به دستش وصل کردند. به اتاق عمل بردندش.
و حوالی ساعت 5 بود که نوزادی چشم به جهان گشود.
خانم دکتر در حالي که نوزاد را در دست داشت خطاب به زن گفت : پسر می خواستي ؟
زن پاسخ داد : نه !
خانم دکتر چشمک زنان و با لبخند گفت : دروغ نگو ! همه دلشون پسر می خواد! و با لبخند دلنیشنش گفت : دختره!
زن سرش را کمی بلند کرد و با نگاهی به اندام نوزاد ، خيالش راحت شد که صاحب دختری گشته است و زیر لب زمزمه کرد : خدايا شکرت!
پسر ارشد و 9 ساله خانواده با پدر تماس گرفته و با خوشحالی فریاد زد : بابا ! بابا ! مامانی یه دختر به دنیا آورده!
شوهر زن که در جزیره قشم و در گرمای سوزان به معماری مشغول بود ، از فرط خوشحالی تلفن را قطع کرده و یکراست به سمت اسکله شتافت. با اينکه دريا طوفانی بود و هيچ کس حاضر نمي شد در این دریاي طوفانی حرکت کند ، بالاخره توانست دوست ماهی گیرش را راضی کند تا او را با قايق موتوری اش به بندر عباس برساند.
موهاي تقريباً بلندش را به دست باد سپرده بود و در اندیشه نوزاد بود. تصوير چهره اش را مدام از ذهن ميگذراند.
با دعاهاي قایقران سني و با هزار سختي از دریای طوفاني گذشتند و به بندرعباس رسیدند.
بلیط اتوبوسی گرفت و راهی اصفهان شد. هر یک ثانیه به اندازه يکساعت برايش می گذشت. اتوبوس وارد ترمینال شد. تاکسی گرفته و سر کوچه از تاکسی پياده شده و دوان دوان خود را به در خانه اش رساند. دستش را روي زنگ گذاشته بود. پسر ارشد در را باز کرده و در حالی که فریاد می زد : بابا اومد ! خود را به آغوش پدر انداخت.
پسر دوم و 7 ساله خانواده نیز خود را به پدر رسانده و محکم پدر را در آغوش گرفت. پدر در حالي که دو فرزند دلبندش را در آغوش داشت از پله ها بالا رفته و زمانی که وارد سالن شد همسرش را ديد که در حال نوازش نوزادش است. پسرانش را بر زمین گذاشت و آهسته آهسته به سمت فرزندش رفت و آرام بلندش کرده و در آغوش گرفت.در حالی که به چشمانش نگاه میکرد با ناز کلمه الاهی الاهي را بر زبان مي آورد و می گفت : نگاش کن . چقدر خوشمله! خدايا شکرت . چه دختر ماهی بهم دادی!
.
.
.
خاله و شوهر خاله و فرزندانشان برای عرض تبریک از تهران به اصفهان آمده بودند. همه گرد هم نشسته بودند و می خواستند اسمی براي نوزاد انتخاب کنند. هرکس اسمي بر زبان مي آورد.
اسم ها را در برگه های کوچکی نوشته و در ظرف گلی ای قرار دادند.
شوهر خاله که به ، با ايمانی و نماز خواندن در فامیل زبانزد بود سجاده اش را پهن کرده و نمازش را به جای آورد. رو به قبله با خدا راز و نیاز می کرد. در آخر گفت : خدايا . من يک اسم رو از بین این ها انتخاب میکنم. هر اسمي که خودت ميدونی لايق اين دختر هست واسش انتخاب کن.
سپس دستش را در درون ظرف برده و یک برگه از آن خارج کرد. بازش کرد و رو به همه گفت : سمیرا!
پسر ارشد که اسم المیرا را دوست داشت و دلش مي خواست خواهرش را المیرا صدا کند از شوهر خاله اش خواست تا این کار را دوبار دیگر تکرار کند.
شوهر خاله برای بار دوم دستش را داخل ظرف برده و برگه اي را در آورد و اسم روي آن را خواند : سميرا!
براي بار سوم بود که می خواست این کار را تکرار کند.
همه به لبان شوهر خاله چشم دوخته بودند.
چشمان شوهر خاله برقي زد و اسمی که روي برگه سوم بود را بلند بر زبان آورد : سميرا!
چند روز بعد پدر تصمیم گرفت تا به ثبت احوال رفته و اسم نوزادش را ثبت کند. پسر ارشد خانواده مادر و پدر را راضی کرد تا اسم المیرا را انتخاب کرده و از اسم سمیرا صرف نظر کنند. مادر و پدر نیز قبول کرده و پدر در حالي که مدام اسم المیرا را بر زبان می آورد به ثبت احوال رفت.
در صف ايستاد. نوبتش شد.
مامور ثبت احوال : اسم انتخابي؟
پدر : اسم انتخابی؟
مامور: بله!
پدر : اِم . اِم. اي وای ! اسم یادم نمياد! حالا چي کار کنم؟!
مامور : عجب! ميتونین بشینين . کمی فکر کنین . وقتي یادتون اومد بیاين اسم رو بگين. نوبتتون از بین نميره.
پدر یک ساعتي روی صندلي نشست.دستانش را در موهایش فرو برده بود و به اسم انتخابی پسرش مي اندیشید.
از روي صندلي بلند شد. به سمت مامور ثبت احوال رفت. مامور گفت بالاخره چي بگذارم اسم کوچولوي شمارو؟
پدر قاطعانه جواب داد: بگذارید سمیرا!
سمیرا به معناي شاخ حجامت و از بین برنده ناپاکی ها و خالص و پاک کردن ، اسمي بود که برای نوزاد خانواده نصیري انتخاب شد.
سمیرا به رشد فکری رسید و به دنبال دفاع از حقوق انسانی هم وطنانش قدم به راه مبارزه گذاشت و تحت عنوان وبلاگ نويس ، فعال دانشجویی و فعال حقوق بشر به مبارزه عليه ستم حاکم بر کشورش پرداخت.اين روال دوسال ادامه داشت و دوماه و چند روز پيش زمانی که تحت پیگرد و تعقیب نیروهای امنيتي قرار گرفت و به عنوان محارب به اعدام محکوم شد همراه با مادر نازنينش ايران را ترک کرده و به ترکیه مهاجرت کرد.
امروز 9 خرداد ماه 89 است. و من در شهري غریب ، در يک کشور غریب به خاطراتم می اندیشم. به آنچه که در اين يکسال بر من و مردم ملتم گذشت. به دوستانم. به خانواده ام که از هم پاشیده شد.
به گریه های شبانه پدر و برادرانم. و به ترس و هراس مادرم براي در خطر بودن جان من.
امروز در اين افکار بودم که یکی از دوستان هم دانشگاهی از ايران تماس گرفته و ضمن تبريک سالگرد تولدم ، گفت که امروز با چند نفر از دیگر هم دانشگاهی هاي نازنینم تولد من را جشن گرفته اند و از خاطراتشان با من تعریف کرده اند.
اشک از چشمانم سرازیر گشته و به یکباره تمام خاطرات دانشگاهم از خاطرم گذشت.
و اینجا ، در فیس بوک دوستان عزیزم با پیام های مختلف تبریک ، صفحه ام را گل باران کرده اند.
با اینکه از وطن دورم و در خاطر ياران ، با اين پیام ها شادي به من بازگشت و غصه هایم کمي رنگ باخت.
از تمامي دوستان عزيزم ممنونم که اين روز را به من تبریک گفته و بر شادي ام افزودند.
بهترین هارا برایتان آرزومندم.
و از خدا میخواهم تا مرا یاری کند تا هرگز از راه حق خارج نشده و با ایمان قوي تري به کارم ادامه دهم.
به امید ایرانی آزاد و سراسر شاد

0 نظرات:
ارسال یک نظر
نه بر حسين بلكه بايد بر مذهبي گريست كه عالمانش پاره شدن عكس مردگان را وقيح تر از دريده شدن سينه زندگان مي دانند!