نامه شماره 4 ، نسل سوخته ، فرزاد کمانگر

اين نامه 4 در دو كامنت ميذارمش نامهٔ چهارم - ۴ نسل سوخته طوفان تبر زنگار بستهاش را زمین بگذارد نرگه ای میخواهد بروید تفنگ ها لال شوند کودکی می خواهد بخوابد خانم … عزیز سلام گفتی که نامه بابا آب داد را دوست داری و با روحیات تو نزدیکی بسیاری دارد، راستش را بخواهید آن نامه را با تمام وجود برای دانش آموزانم و برای کودکیهای خودم نوشتم و در آن آرزوها و رویاهایم را بر روی کاغذ آوردم. کودکی من (و نسل ما) به گونه یی بوده تاثیرات عمیقی بر همه ی وجوه زندگیمان گذاشته است. من شعری از کودکی ام به یاد ندارم. اصلا شعری به ما یاد ندادند. تازه در دهه ی سوم زندگیم فهمیدم که توپ قلقلی را باید از بابا جایزه میگرفتم و پاهایام را باید دراز میکردم تا مادر برایم اتل متل می گفت. باید معلمان به ما یاد می دادند تا برای خورشید و آسمان شعر بسراییم، باید همراه درختها قد می کشیدیم، باید با رودخانه جاری می شدیم، باید با پروانه ها آسمان را در می نوردیدیم و باید و باید و باید و ولی موسیقی ما مارش نظامی بود، شعر ما برای تفنگ و سنگر بود و از ترس هلیکوپتر جرات به آسمان نگاه کردن را هم نداشتیم. در دهه ی سوم زندگی ام فهمیدم قصه یی بلد نیستم، اصلا نمی دانستم که کودک باید پای قصه پدربزرگ و مادربزرگها بنشیند و به قصه ی خرگوش شجاع و جوجه اردک زشت گوش کند و با آنها بخوابد. نمیدانستم که کودک باید با رویاهایاش زندگی کند و با آنها بزرگ شود، آخر قصه ی کودکیهای ما تعداد کشته ها در فلان کوهستان یا ساعتها جنگ در فلان کوه بود. باور کن نگذاشتند کودکی کنیم شاید به همین دلیل باشد که هنوز در سی و چند سالگی دوست دارم بازی های کودکانه انجام دهم. شاید به همین دلیل باشد که اینقدر از بازی با بچه ها لذت می برم و هنوز آرزو دارم باز فرصتی پیش آید تا پای ثابت حلقه عمو زنجیر باف و گرگم به هوای کودکان شوم. از نسل ما بازی، شادی و لذت را گرفتن به همین خاطر چیزی از کودکیها به یاد ندارم. حال تو بگو، اگر از شعر تو اعتراض، فریاد و عشق را بگیرند، چه میماند؟ اگر از طبیعت بهار را و از شب، ماه و ستاره را بدزدند چه میماند و حال بگو اگر از یک انسان کودکی اش را بگیرند از او چه به جا می ماند؟ عزیز در دوران نوجوانی مان نیز به جای خواندن داستانهای علمی-تخیلی یا به دنبال خواندن اساسنامه ی فلان حزب بودیم و شیوه های جنگ مسلحانه یا درسمان تاریخ ادیان بود. به جای نوشتن شعر برای معشوق یا تاریخ جنبشهای آمریکای لاتین را میخواندیم یا درسمان مبارزات مسلمانان کومور و موریتانی بود. هنوز کودکی نکرده بودیم که وارد دنیای بزرگسالی مان کردند. حتا فرصتی برای عشق و عاشقی هم نمانده بود. .. عزیز کودکی من با بوی سرب و گلوله و رگبار تفنگ آغاز شد.
روستای زیبای ما با آنهمه چشمه که اکنون جز ویرانه چیزی از آن به جای نمانده در میان چند کوه محصور شده بود به کندوی زنبور عسلی میماند که راههای بسیاری از اطراف به آن ختم میشد. خاطرات من از این روستا و اینگونه آغاز میشود (قبل از آن چیزی به یاد ندارم) روزی از چهارسوی روستایمان ورود جوانان مسلحی را به نظاره نشستم، اولین بار بود تفنگ را به چشم میدیدم، اولین نفیر گلوله هراس عجیبی در من ایجاد کرد. دیگر فرصتی برای شمردن چشمه های اطراف روستا نمانده بود. کاری که هنوز هم آرزویش را دارم و ناتمام ماند، فرصتی برای بستن تاب روی درخت گردوی حیاطمان نبود، دیگر وقت جمع کردن شاهتوتهای درخت پشت مدرسه نبود، دیگر زمانی برای چیدن گلهای صحرایی نمانده بود. کارمان شده بود دیدن زخمیها و کشته هایی که به روستا میآوردن یا شنیدن گریه و زاری مادرانی که خبر مرگ فرزندان خود را شنیده بودن و از شهرها و روستاها آواره روستای ما می شدند. گریه، شیون، خون، بوی باروت و زنده بادها و مرده بادها فضای روستای ما و کودکی مان را آکنده بود. روزی جوانی زخمی را زیر درخت توت مسجد گذاشته بودند، کسی دور و برش نبود. با ترس به او نزدیک شدم تا یک جوان زخمی را ببینم، او از من طلب آب کرد. بدون اینکه بدانم آب برای او ضرر دارد. دوان دوان کاسه آبی را برایش بردم که یک نفر از همقطاراناش سرم داد کشید، کاسه ی آب از دستام افتاد و شروع به گریه کردن کردم. رویم را به طرف ابراهیم، جوان زخمی در حال مرگ برگرداندم دیدم لبخندی بر لب دارد. آن روز علت لبخند او را نفهمیدم ولی از آن روز لبخند آن جوان در خواب و بیداری بارها به سراغم آمده و رهایم نمیکند. شاید او با دیدن من کودکیهای خود را به یاد آورده بود. من نیز هزاران بار از آن روز با حسرت و بغض به کودکان سرزمینم نگریستم و لبخندی به رویشان زده ام تا کودکیهای خودم و آینده ی آنها را مجسم سازم. عزیز، روزی که آن جوانان روستای ما را ترک کردند، گروهی دیگر آمدند با تفنگها و لباسهای متفاوت، کسی به فکر مدرسه و کلاسمان نبود. همه به فکر سنگر محکم تری بودند، به ناچار روستا را ترک کرده و به شهر آمدیم در آنجا هم صدای آمبولانس و جنازه ی جوانان که از چپ و راست وارد شهر می شد و ما را هم به اجبار به تماشایشان می بردند. دست از سر کودکی و نوجوانیمان برنداشت. هر روز عصر بعد از پایان مدرسه از فراز تپه خارج شهرمان به تماشای مزارع سوخته گندم که در زیر بارش توپ و تفنگ در حال سوختن بود می نشستیم و جنگلهای بلوط سوخته ی شاهو را مینگریستم. دیگر فرصتی برای کودکیمان نمانده بود. ….. بعدها معلم شدم، تا از دنیای کودکی و از بچه ها جدا نشوم و به روستاهای دامنه ی کوه شاهو برگشتم تا شاهوی زخمی را از نزدیک ببینم و با او دوست شوم. درختان بلوط بعد از سالها جان گرفته بودند. کوهستان آرام بود اما هنوز جای زخمهای عمیق را به یادگار نگه داشته بود. زندگی در آن جریان داشت، با عشق و علاقه ی فراوان به کلاس می رفتم، اما فقر و بیکاری مردم، کفشهای پاره و لباسهای رنگ و رو رفته دانش آموزان آزارم می داد. با نگاه کردن به سیمای زجر کشیده ی آنها روزی هزار بار می مردم و زنده می شدم هر چند دوست نداشتم شاهد مرگ آرزوهای کودکان سرزمینم باشم اما معلم شده بودم و میدانستم که معلمی در این سرزمین یعنی شریک شدن با رنج و درد دیگران و رنج و درد در این قطعه ی فراموش شده از دنیا به یک معلم مسئولیت، آگاهی و شخصیت تازه میبخشید. باید معلم می ماندم به حرمت کودکیها، به خاطر رویاهای کودکانه ام، معلمی که دوست دارد کودک بماند، حتا در این سن و در زندان. کودکی با موهای سپید، کودکی که هنوز شیدای بازیهای کودکانه و کودکان سرزمینش هست، اما از همینجا و از لای این دیوارها هنوز نفیر گلوله ها را در سرزمینم می شنوم، همراه با صدای انفجار با کودکان سرزمینم از خواب می پرم و با ترس آنها همان هراس کودکی همه ی وجودم را در بر می گیرد که این بار لبخند آن جوان زخمی بر لبان من می نشیند و از ته دل آرزو میکنم کاش امشب خواب هیچکدامشان با صدای گلوله یی بر نیاشوبد، کاش امشب قصه ی شب هیچکدامشان بوی باروت ندهد. پس .. عزیز به رسم وفاداری و به جای چشمانم با چشمان زیبایت به چشمان پر از سئوال دانش آموزانت بنگر و بارقه های کم سوی امید را به نظاره بنشین و لبخندی را که سالها من به امانت نگه داشته بودم به جای من به کودکان سرزمینمان تقدیم کن. معلم اعدامی، فرزاد کمانگر سالن ۶ اندرزگاه ۷ زندان اوین ۱۲ اردیبهشت ماه ٨٨

0 نظرات:

ارسال یک نظر

نه بر حسين بلكه بايد بر مذهبي گريست كه عالمانش پاره شدن عكس مردگان را وقيح تر از دريده شدن سينه زندگان مي دانند!