رنگین کمان خاک
حمید حمیدی
(با یاد دلارا دارابی)
پیشکش به آسیه امینی برای رنجی که از غم دلارا کشید.
"در کجای این شب تیره"* ،گسترده ای سفره- دل-غم گرفته خود را؟
می دانم غصه های تو سخت ترازآن است،
که درروزگاریخ زده ما حل شود .
دلارای تو و من، نه دلارای ما ،
"شب را سیاه کشید،بی ستاره،بی ماه،بی فردا!**
و رفت.
گوئی کزآغاز نبوده است.
من و توو دلارا، دردامنه سرزمینی بزرگ شدیم
که روستائیان صادق- ساده- دل،
امتداد روشنی راباآن، اندازه می گرفتند.
اما دلارا، امشب و هر شب در دامنه کوهی ،
درآغوش ماه جای دارد،
ودسته دسته ستاره می چیند،
وبا پرواز عاشقانه آفتاب،
آسمان را زیر بالهای فرشته گونه خود می گیرد،
تا دیگر آسمانی را خاکستری نپاشد،***
تا دیگر"سرخ کبود" را، "لاجوردی" نگیرد.***
دلارای ما دیگر،زندانی رنگها نیست،
اوگمشده در رنگین کمانهاست.
دلارای ما را امروز
عاشق وار به خاک-سرزمینی بخشیدند،
تا شب،ماه برگونه های سرخش بوسه زند
وبامداد- خورشید و طوفان خزر
از او دوباره جان بگیرند.
طناب"بی عدالتی"را،چگونه بر گردن-او آویختند،
تا چشمان-عاشق-رنگها، دیگر نبیند؟
دلارای تو و من،نه دلارای ما،
یکی دیگر از آویختگان در برگهای تاریخ شد،
تا خزر خود را از غم به ساحل بکوبد،
تا آسمان در سوگ او اشک بریزد.
ای سرزمین سبز!
دلارا را با رنگین کمانش،
تنها مگذار.
به او بگو،مادرش
سرخ کبود میگیرید.
و پدرش خاکستری می نالد.
ای سرزمین سبز،
دلارای ما، تورا با تمام-ظالمانش
وباانبوه عاشقانش دوست میداشت،
آیا تو نیز می توانی،عشقی جاودان برای او باشی؟
بگو،بگو که می توانی،
تا ظالمان این روزگار یخ زده،
از عشق تو به عاشق رنگها حسرت کشند.
ای سرزمین سبز،
آغوشت را بگشا، و
دروازه شهرت را باز کن،
همان دروازه ای که بر پشت آن نوشته شده است:
"آزادی".
دلارای ما از امروز،مهمان رنگین کمانهایش
درخاک سبزتوخواهد بود.
امروز سالگرد به دار آویخته شدن دل آرا دارابی است. یادش گرامی باد

0 نظرات:
ارسال یک نظر
نه بر حسين بلكه بايد بر مذهبي گريست كه عالمانش پاره شدن عكس مردگان را وقيح تر از دريده شدن سينه زندگان مي دانند!