پاسخ سیمین بهبهانی به احمدی نژاد

شنیــدم باز هم گوهر فشــاندی که روشنـــفکر را بزغاله خواندی

ولی ایشــان ز خویشـانت نبـودند در این خط جمله را بیــجا نشـاندی ‏

سخـن گفـتــی ز عدل و داد و آنر ابه نان و آب مجــانی کشــاندی

از این نَقلت که همچون نٌقل تر بود هیاهــو شد عجب توتــــی تکانــدی

سخن هایت ز حکمت دفــتری بود چه کفتر ها از این دفتر پراندی

ولیــکن پول نفـت و سفره خلــــق ز یادت رفت و زان پس لال ماندی

سخن از آسمان و ریسمان بود دریـــغا حرفـی از جنـــگل نراندی

چو از بزغاله کردی یاد ای کاش سلامـی هم به میــمون میرساندی

احمدی نژاد در بیرجند با انتقاد از روشنفکران ایرانی و منتقدان خود ‏گفته بود :

این ها شیطان پرستان مدرن اند ، برخی قیافه روشنفکری می گیرند ، به اندازه یک بزغاله هم از دنیا فهم و ‏شعور ندارند.

انتقال فرح واضحان، زندانی محکوم به اعدام به بیمارستانی خارج از زندان

فرح واضحان، شهروندی که دو روز بعد از حوادث روز عاشورای سال گذشته در منزل خود بازداشت شده است، روز جاری در پی ناراحتی قلبی ابتدا به بهداری زندان اوین و سپس به بیمارستان مدرس منتقل شد .

به گزارش خبرنگار رهانا، واضحان که در پی دردهای ناشی از بیماری قلبی به بهداری زندان اوین منتقل شده بود، با برخورد بد پرسنل بهداری زندان اوین

مواجه شده به طوری‌که پرسنل بهداری از او می‌پرسیدند که برای چه امروز مریض شده‌ای؟

در این میان پزشک بهداری پس از معاینه‌، وی را به بیمارستان مدرس تهران منتقل می‌کند تا معاینات و مداوای بیش‌تری بر وی صورت بگیرد .

فرح واضحان از بازداشت شدگان حوادث بعد از عاشورا است که به اعدام محکوم شده است.

وی دو روز بعد از حوادث روز عاشورا در تاریخ ۱۰ دی ماه در منزل بازداشت شده بود.

سرود ای ایران بدرقه سرور حسین شهریاری از زندان شد

حسین شهریاری از اعضای قدیمی و عضو شورای رهبری حزب پان ایرانیست که از مهرماه سال گذشته و به جرم «تبلیغ علیه نظام» و «عضویت در حزب پان ایرانیست» به هجده ماه زندان محکوم و هم اکنون نیز دوران حبس خود را سپری می نماید برای انجام درمان تخصصی خارج از زندان به مرخصی آمد.
به گزارش کمیته دانشجویی دفاع از زندانیان سیاسی، سرور حسین شهریاری از اعضای پرسابقه حزب پان ایرانیست که با 74 سال سن، دوران حبس 18 ماهه خود را در زندان رجایی شهر کرج سپری می کند، صبح امروز و به علت نبود امکانات تخصصی درمانی در این زندان و بنا به توصیه پزشکان این زندان با دریافت 15 روز مرخصی پزشکی، جهت انجام درمان های تخصصی خارج از زندان آزاد شد.
هنگام خروج وی، سایر زندانیان و هم بندان وی با سر دادن سرود «ای ایران» و «یار دبستانی من» به بدرقه این زندانی سیاسی پرداختند.
حسین شهریاری عضو شورای رهبری حزب پان ایرانیست، در تاریخ پنجم مهر ماه ۱۳۸۸ در منزل مسکونی خود دستگیر، و حکم 18 ماه زندان وی که در سال 86 توسط شعبه یک دادگاه انقلاب کرج صادر گردیده بود به اجرا گذاشته شد.
وی در سال 86 توسط شعبه یک دادگاه انقلاب کرج به جرم «تبلیغ علیه نظام» و «عضویت در حزب پان ایرانیست» به ۱۸ ماه حبس محکوم شده بود.

انوش نامور معروف به کامران یکی از پناهندگان ایرانی مقیم نوشهیر در کشور ترکیه ، به طرز مشکوکی جان باخت

انوش نامور معروف به کامران یکی از پناهندگان ایرانی مقیم نوشهیر در کشور ترکیه ، به طرز مشکوکی جان باخت.

شخصی به نام رسیم و صاحب کارخانه سنگ بری ای که انوش در آن مشغول به کار بود ، اعلام کرده است که به دلیل وجود برق 3 فاز در مغازه اش که موجب مرگ انوش نامور گشته ، به پرداخت 40 هزار یورو جریمه شده است.

انوش نامور ساعتی قبل از مرگش با یکی از پناهجویان کرد و سیاسی نوشهیر تماس گرفته و می گوید که می خواهد به منزل او برود، چرا که تهدید شده و از این تهدید می ترسد ؛ اما متوجه می شود که دوستش در نوشهیر نیست و به شهر دیگری رفته است.

انوش در کارخانه می ماند تا شب را در آن جا به صبح برساند.

در کمال ناباوری صبح روز بعد خبر مرگ وی منتشر می گردد.

یکی از دوستان وی که جسد وی را در سردخانه دیده است ، ابراز داشته که جسد وی سالم بوده و هیچ نوع آثاری از ضربه و یا حتی سوختگی در بدن وی نمایان نبوده است.

این در حالیست که بر اثر برق گرفتگی آن هم با برق 3 فاز حتماً باید آتش سوزی رخ می داده است.

جسد انوش نامور سریعاً توسط پلیس ترک به آنکارا منتقل شده و قصد دارند جسدش را به سفارت ایران تحویل دهند.

در همین بین برخی خبر کذب دفن شدن وی را منتشر کرده اند.

انوش نامور یکی از اعضای انصرافی سازمان مجاهدین بوده که سال های زیادی را در اشرف به سر برده و در عملیات های کماندویی شرکت می کرده است.

وی به همراه 4 نفر دیگر به اعدام محکوم شده بود.دو نفر از این 5 نفر سال گذشته در فرانسه به طرز مشکوکی به قتل رسیدند و دو نفر از آنان نیز در زندان های ایران به سر می برند.

انوش که موفق به فرار شده بوده پس از ورودش به ترکیه به مدت دوماه در استانبول اقامت داشته و پس از آن به نوشهیر آمده بود.

خانواده انوش نامور به خاطر آزارهای جمهوری اسلامی پراکنده شده اند.

مدتی پیش به دلیل بی اهمیتی های سازمان ملل و فشارهای اطلاعات ترکیه ( میت ) تصمیم به خروج قاچاق از طریق یونان به اروپا گرفته بود ، اما به دلیل نداشتن پول کافی روزانه و بسیار سخت کار می کرد تا بتواند هزینه خروجش را بدست آورد. و حتی گاهی اوقات شب را در مغازه به صبح می رساند.

بسیار باسواد بود و در اوقات فراغت همیشه کتاب می خواند.

با کمتر کسی ارتباط می گرفت و خود را با نام مستعار کامران معرفی می کرد.

طبق گفته دوستان وی ، مزدوران جمهوری اسلامی اکثر اوقات با موبایل وی تماس گرفته و او را تهدید می کرده اند.

امروز صبح پناهندگان ایرانی مقیم نوشهیر در اعتراض به ارسال جسد وی به آنکارا برای تحویل به سفارت ایران ، دست به اعتراض زدند ، اما با برخورد و تهدید های پلیس ترک مواجه شده و بالاجبار آن مکان را ترک کردند.

مدتی پیش در شهر وان – ترکیه یک پسر افغانی جان خود را در اثر برق گرفتگی از دست داد و البته جنازه وی بر اثر برق گرفتگی سوخته بود ؛ اما پلیس ترکیه هیچ گونه دخالتی نکرده و جسد وی را به ایران و یا افغانستان نفرستادند.

تا آنجایی که اطلاع دارم و شاهد آن بوده ام پلیس ترکیه هیچ گونه اهمیتی برای پناهجویان ایرانی قائل نیست و همواره آنان را خیانتکار می داند .

چه شده است که تا این اندازه یک جسد برای آنان مهم گشته که حاضر به فرستادن جسد برای کالبد شکافی نشده اند؟

پناهندگانی که در نوشهیر در زمینه حقوق بشر فعال هستند در صدد تلاش برای صدور اجازه کالبد شکافی جسد انوش نامور برآمده اند.

چیزی که کاملاً مشهود است ، این است که انوش نامور کشته شده ، خود نمرده است.

امیدوارم هرچه زودتر پرده از این مرگ سراسر ابهام برداشته شود.

یادش گرامی

لطفاً بدون هیچ تاملی این متن را به اشتراک بگذارید.

روز جهانی وبلاگ نویسی - چگونه وبلاگ نویسی را آغاز کردم

روز جهانی وبلاگ نویسی است.
حدود دو سال و نیم پیش پس از شنیدن مصاحبه کیانوش سنجری در شبکه خبری صدای آمریکا ، به عمیق ترین اندیشه زندگی ام فرو رفتم.
اندیشه ای که سراسر زندگی ام را تحت الشعاع قرار داد.
جمعه روزی بود. در حال آماده شدن برای شرکت در مراسم عقد خواهر دوستم بودم. جز عروس خانواده کسی نزدم نبود. طبق معمول کانال ماهواره شبکه صدای آمریکا بود. پسر جوانی صحبت می کرد. در مورد حقوق زندانیان . تا به حال ندیده بودمش.
حرف هایش به نظرم جالب می آمد. چهره اش گویای غمی بزرگ در درونش بود.
رو به عروس خانواده کردم : تو غمی تو چهره این پسر حس نمیکنی؟
عروس خانواده با تیزبینی خاصی به چهره پسر جوان نگاهی انداخت : تو هم به چه چیزهایی دقت می کنی ها! خب همه یه دردی دارن دیگه!
زیر نویس صفحه را خواندم : کیانوش سنجری - فعال دانشجویی و حقوق بشر
پس اسمش کیانوش بود. کیانوش سنجری.
کنجکاو شدم.
صحبت هایش بیشتر کنجکاوم می کرد تا بیشتر راجع به او بدانم. به گود رفتگی های بالای گونه هایش ، به پوست افتاده اش ، و به برق چشمانش می اندیشیدم! صدایش کمی لرزان بود.
به دلیل مشغولیت ذهنی ام ، مراسم عقد مه مانند از جلوی چشمانم گذشت.
پس از بازگشت و اندکی استراحت ، با هزاران درد سر به اینترنت وصل شده و فوراً اسمش را که در ذهنم مانده بود در گوگل سرچ کردم.
بلکه مطلبی با عنوان اسمش بیابم.
نتایج سرچ گوگل بر خلاف تصور من بود. سایت ها و وبلاگ هایی که یکی پس از دیگری ردیف شده بودند و نام کیانوش سنجری تیره شده و در همه آن ها به چشم می خورد.
کیانوش سنجری در انفرادی
کیانوش سنجری آزاد شد.
کیانوش سنجری بازداشت شد.
کیانوش سنجری جلوی درب منزل آیت الله بروجردی بازداشت شد.
قبلاً مطلبی با این عنوان خوانده بودم.
آهان. پس این پسر همانیست که جلوی درب منزل آیت الله بروجردی بازداشت شده بود!!
پس اندکی میشناسمش.
در آخر : کیانوش سنجری از ایران گریخت.
در همین بین ها بود که اسم های زیادی از جمله آرش و عزت ابراهیم نژاد ، احمد باطبی ، امیرعباس فخرآور و ... به چشمم خوردند.
شناختی که از این افراد داشتم بیش از شناختم از کیانوش سنجری بود. اما کنجکاوی ام گل کرده بود و باعث شد با سرچ کردن اسامی آن ها نیز اطلاعات بسیاری از آن ها بدست بیاورم.
از بازداشت ها. از قتل ها. از شکنجه ها. از اوین. از قصر. از رجائی شهر. از دانشجوهای دانشگاه اصفهان . از تظاهرات ها. از دادگا ها.
از حکم ها. از از از از ...
درد عمیقس را در رگ های گردنم حس می کردم. دستانم سِر شده بود.
چشمانم پر از اشک بود.
قبل از آن در تظاهرات ها شرکت می کردم. حتی سوم راهنمایی بودم که از کلاس فرار کردم تا در مراسم 16 آذر همراه با دانشجوهای دانشگاه اصفهان اعتراض کنم.
همیشه پیگیر اخبار سیاسی بودم.
در گفت و گوها بحث از سیاست را پیش کشیده و دولت را منفور می شمردم.
از حقوق خود و دیگران دفاع می کردم.
آن شب اما متوجه شدم که وظیفه دیگری دارم.
حداقل وظیفه ام زنده نگه داشتن نام فعالین سیاسی ایست که جان خود را کف دستشان گذاشتند و برای هدف والای خود یعنی آزادی مبارزه کردند.
در یکی از وبلاگ ها نوشته شده بود : فقط در یک دقیقه می توانید یک وبلاگ بسازید. همین الان شروع کنید.
بدون اینکه اطلاعی از وبلاگ نویسی و سرورهای وبلاگ داشته باشم ، فوراً کلیک کرده و به کمک راهنمای سرور وبلاگی ساختم در بلاگر.
با این نام : رهروان راه کیانوش
اسمی مستعار برای خود در نظر گرفتم.
اسمی که نتوانند به راحتی شناسایی ام کنند.
سارا
سارا
سارا
خب. چه فامیلی بگذارم؟
فکر
فکر
فکر
راستی این خواننده عربی که تازه اومده چه قدر قشنگ میخونه. خودش هم خوشکله!
اسمش چی بود؟
آهان.
شمس
اسمش شمس بود
برای فامیل مستعار بد نیست ها!
عالیه
سارا شمس
خیلی هم خوبه
و این شد که اسم سارا شمس انتخاب شد.
اسمی مستعار برای شروع وبلاگ نویسی
خرسند بودم از اینکه بالاخره شروع کرده ام.
وجدانم کمی راحت تر شده بود.
روزها می گذشت و در دنیای مجازی با فعالین سیاسی و وبلاگ نویسان بیشتری آشنا می شدم.
از جمله خود کیانوش سنجری
در ایمیلی از من خواست تا نام وبلاگ را به اسم اکبر محمدی اسطوره مقاومت دانشجویی که به طرز مشکوکی در زندان اوین به شهادت رسید ، تغییر دهم.
و من نیز اینچنین کردم.
بهتر می نوشتم.
بهتر نقد می کردم.
بهتر تحلیل می کردم.
بهتر و بهتر و بهتر
روز به روز بر تعداد بازدیدکنندگان وبلاگ افزوده می شد.
اقدام های پی در پی دولت برای شناختن مدیران وبلاگ های سیاسی باعث شد تا بر روی امنیت وبلاگ بیشتر کار کرده و به همین راحتی ها دم به تله ندهم.
یکپا نویسنده شده بودم
به نوشتن اکتفا نکردم
به دنبال خبر رفتم
با دوربین موبایل به شکار اتفاقات میرفتم
و بعد از آپلود فیلم ها و عکس های اخبار سیاسی آن ها را منتشر می کردم.
و در آخر پس از آشنا شدن با فعالین حقوق بشر از طریق دنیای مجازی ، رشته ای سیاسی را برای ورود به دانشگاه انتخاب کرده و راهی تهران شدم.
پس از آن نیز از نزدیک با فعالین سیاسی و حقوق بشر ارتباط گرفته و رسماً یک فعال سیاسی ، دانشجویی و حقوق بشر شده و روز به روز بر میزان فعالیت هایم افزودم.
تا اینکه پس از بازداشت دوستان نزدیک و همکارانم ، احضارهای پی در پی ام به دادگاه انقلاب ، اخراجم از دانشکده ، منتشر کردن عکسم به عنوان محارب در ویژه نامه نیروی انتظامی و تحت تعقیب گرفته شدن در خیابان های تهران ، بالاجبار تن به هجرت داده و پس از آنکه متوجه شدم ممنوع الخروج شده ام ، از راه قاچاق از ایران خارج شدم.
5 ماه است که دور از وطن و در غربت به سر می برم.
چهره ام را در آیینه نظاره میکنم.
زیر چشمان و گونه هایم گود افتاده است.
وقتی می خندم گودی عمیقی روی صورتم نقش می بندد.
سعی میکنم به زیباترین شکل لبخند بزنم.
ولی چشمانم برقی میزنند و درد در صورتم نقش می بندد.
نا خود آگاه به یاد چهره کیانوش سنجری می افتم.
حدود دو سال و نیم پیش
در شبکه صدای آمریکا
بالاخره دلیل آن درد درونش را فهمیدم.
امان از این دردی که تمام زندگی ام را از من گرفت.
به امید موفقیت در آینده ای نزدیک
برای تمامی فعالین سیاسی و حقوق بشر
برای تمامی روزنامه نگاران و خبرنگاران
برای تمامی وبلاگ نویسانی که امروز روز آن هاست
برای تمامی کسانی که مجبور به هجرت شدند
برای کسانی چون من که همه زندگی خود را از دست دادند
به امید رسیدن به هدف
به امید آزادی

صورت جلسه ارزیابی کیفی آب های معدنی(بر اساس پارامترهای شیمیایی)- عکس

صورت جلسه ارزیابی کیفی آب های معدنی(بر اساس پارامترهای شیمیایی)

بهروز بیاتی آدم فروش جمهوری اسلامی

ردیف آخر از سمت راست : بهروز بیاتی!
بهروز بیاتی، زاده ارومیه و آذری زبان، فردی است که مدت 31 سال است در خارج از کشور و در شهر لندن در کشور انگلیس زندگی می کند و دقیقاً سه ماه بعد از انقلاب از ایران خارج شده ، به عنوان یک شخصیت مخالف رژیم و البته احمدی نژاد شناخته شده است. این فرد در تمامی محافل های سیاسی و حتی دوستانه مخالفت خود را به طور آشکارا از احمدی نژاد و سیاست ایران و دولت ایران ابراز کرده، اما بعد از 31 سال یکباره در ایران و البته در همایش بزرگ احمدی نژاد در کنار احمدی نژاد حضور به هم می رساند و در حالی خود نمایی می کند که انگار زبان پارسی نمی داند و واقعاً یک انگلیسی تبار است و باید حتماً گفت و گوها برایش ترجمه شوند! به گفته دوستان نزدیک وی این شبهه همیشه در بین آنان وجود داشته است که به ماهیت وی شک داشته و برخی وی را آدم فروش می خوانده اند. اما با انتشار این عکس شک و شبهه ها از بین رفته و ماهیت وی برای آنان آشکار شده است. بهروز بیاتی در لندن صاحب یک کافی نت به نام coffe net 2000 است. 



در انتشار این متن و عکس بکوشید

گزارش اعتصاب غذا و مرگ اکبر محمدی

گزارش اعتصاب غذای و مرگ اکبر محمدی
مرگ
دراوين
ماشا الله عباس زاده

روز پنجم مرداد سال 85 پس از تحمل 120 روز حبس انفرادی به اتهام اقدام عليه امنيت، افشاء اسرار دولتی، حضور غير قانونی در واقعه هفدهم تير ماه و کمک به دانشجويان کوی دانشگاه از بازداشگاه مخفی 209 وزارت اطلاعات به سالن سياسی اندرزگاه 350 اوين منتقل شدم تا محکوميت سه ساله ام را بگذرانم. يکی از زندانيان قديمی سياسی که حکم اعدام داشت به عنوان وکيل بنده وقتی دانست مازندارانی هستم و از اهالی آمل، مستقيم مرا به اطاق شماره 3 که مرحوم اکبر محمدی در آنجا بود برد و گفت: اکبر همشهری! اکبر چهارمين روز اعتصاب غذايش را سپری می کرد. من هم که از دوران حضور در وزارت کشور دولت اصلاحات و حضور شبانه روزی ام در کوی دانشگاه تهران دغدغه ديرين محکومين همراه کوی را داشتم و بويژه بنا بر دوستی و ديدار قبلی با برادر مرحوم اکبر، يعنی منوچهر محمدی پيوسته پيگير شرائط مشقت بارشان بودم حالی از منوچهر پرسيدم و اکبر با لبانی خشکيده و ترک خورده گفت منوچهر از دست بحران سازی های مافيای نابکار اين زندان، مجبور شد اندرزگاه خود را تغيير دهد. دقايقی گذشت و من در مخوف ترين اطاق آن سالن يعنی اطاق شماره 5 که يکی از محکومين جنايی خطرناک در آن بود مستقر شدم. پنج تا ده دقيقه بعد مرحوم اکبر با تنی تکيده و رنجور از درد شديد کمر و دهانی تفديده از اعتصاب همزمان خشک و تر، به ديدارم آمد. از هر دری سخن رانديم و به ويژه از واقعه هجدهم تير ماه و شب های 7 گانه اعترافات ملی و چگونگی مساعدتم به دانشجويان آسيب ديده تا استفاده از جايگاه اداری و محکوميت پس از هشت سال توسط دولت موسوم به مهرورز گفتيم و ايشان هم از ضرورت آزادی تمامی زندانيان و دست بر نداشتن از اعتصاب تا رهايی تمامی محکومين عرصه عقيده و انديشه. خلاصه، روزها و شبها طی می شد و حال اکبر وخيم تر از پيش! همه دوستان از او خواهش و تمنا می کردند که حداقل تنها يک شکل اعتصاب را برگزيند و از آشاميدنی ها بنوشد ولی نپذيرفت. آقايان ابراهيم مومنی و حميد محمدی از بهترين يارانش بودند و اينجانب با همزبانی، بالاترين ميزان رايزنی ها را با او داشتم. در هشتمين روز اعتصاب حالش به وخامت نهاد. از صبح دو بار به بهداری منتقل شد. از پذيرفتن هر گونه داروهای تزريقی و مايعات و سرم خودداری کرد. بعد از ظهر حس غريبی تمام وجودم را گرفت. تحت عنوان بيماری و سرما خوردگی مزمن به بهداری رفتم. ساعت حدودا چهار بعد از ظهر بود. ديدم يکسره ناله و فرياد و البته بعضا با ناسزاگويی های اکبر عليه مسئولين زندان و مسئولين رژيم و بويژه شخصی به نام "شجاعی" سرپرست حفاظت زندان به گوش می رسد. در يک چشم به هم زدن درب اطاقش را که در اطاقی ايزوله و جدا از ساير بيماران نگهداری ميشد باز کردم و فقط به او گفتم: اکبر جان "محفل و تيم قتل های زنجيره ای، دوباره احياء شد، اينها تو را می کشند. بيا و اعتصابت را بشکن." و او گفت: "عباس زاده اين شجاعی نامرد و حرامزاده همراه با مسئول امور مالی بهداری مير عطاء رسما مانع امداد پزشکان و مداوای من می شوند" در همين حين ميرعطاء از اطاقش که انتهای سالن بود بيرون آمد و فرياد کشيد؛ آهای کی به تو گفته خودسر به هر اطاقی سر بزنی؟ می خواهی گزارشت را به حفاظت رد کنم تا دخلت را بياورند... " ما به بند برگشتيم. ساعت حدودا 5 عصر بود که ديديم تنی چند از نمايندگان مجلس از جمله آقايان تابش و شجاع پوريان از نمايندگان اصلاح طلب به بازديد از زندانيان سياسی آمدند. آقای تابش را از نزديک می شناختم و ارادت حضوری هم داشتم. شخصی به نام منصور حسينی از خبرنگاران دو روزنامه تعطيل شده سلام و برخی از روزنامه های دوم خردادی که از دوستان قديمی ام بود در معيت تيم بازديد کننده بود. وقتی مرا ديد مات و مبهوت شد. روی دستانش زد که عباس زاده تو چرا؟! و سريعا به سمت تابش رفت. در تمامی اين مراحل رياست بازداشگاه 209 و ماموران مخوف امنيتی اين دو را محاصره کردند. من هم متحير از بازداشت بی دليلم فقط به آنها نگاه کردم و گفتم می گويند: اقدام عليه امنيت کردم. شرح ماجرای اين ديدار را به مقالی دگر وا می نهم. اما در همين حين که نمايندگان به بازديد خود از مجموعه اوين (برخی اماکن ممنوعه از جمله 209 ) ادامه می دادند، به بهداری هم سرک کشيدند. در اين زمان دهان اکبر را با چسب های بزرگ چسب زده بودند و دست و پايش را کامل بسته و در اتاق را قفل کرده بودند و به نمايندگان هم گفته بودند اينجا انباری لوازم پزشکی است. پس از آنکه نمايندگان رفتند اکبر را آوردند. همه دوستان دوره اش کردند. البته با برانکارد جا بجايش می کردند. گفت: نمايندگان چيزی از من نپرسيدند؟ گفتيم چرا ولی پيگير ماجرا شدند. گفتيم برو دوش بگيرو اعتصاب را بشکن. گفت: اين پدرسوخته ها دهانم را با چسب بستند و دست و پاهايم را غل و زنجير کردند و صراحتا به من گفتند: الان می فرستيمت بند تا مثل سگ بميری!!! آقای شجاعی رئيس حفاظت زنان و کريمی رئيس 209 چند بار اين جمله را گفتند. اکبر را در سالن شستشوخانه سالن سياسی وقتی با حوله تر تميز می کردند مواد نامرئی که در بهداری آغشته کرده بودند بويی بسيار مشام آزاری پيچيد و گفت: عباس زاده! تو گفتی محفل قتل های زنجيره ای احياء شده. به من گفتند الان می فرستيمت بند تا مثل سگ بميری. ناگهان ناله ای سر داد و فريادی کشيد و خاموش شد. البته دوستان او را با برانکارد تا هفتمين پله از پله های آن سياهچال بالا بردند که ديدند کاملا اکبر خاموش شد. گواه جمله مذکور سه تا پنج تن از زندانيان حاضر بودند.

به مناسبت ۷ مرداد سالگرد کشته شدن عليرضا داودي/ امير‌محسن محمدي


مدتي بود که به بند عمومي زندان مرکزي اصفهان منتقل شده بودم، بند الف - ط جايي ست که تو را از سلول انفرادي به آنجا آورده اند و يک برزخ عظيم از فشارهاي جسمي و روحي را پشت سر گذاشته اي. اينجا کمتر بازجويي مي روي و اکثرا شب ها بيدار هستي، تعدادي کتاب از امور فرهنگي زندان آورده بودند براي ارشاد و هدايت ما به راه راست و اين ميان من و جمشيد هاديان - که بعد از آزاديم اعدام شد - به جاي حرص خوردن سعي مي کرديم وقتمان را با کتاب ها صرف کنيم، کتابي براي من آورده بودند عليه مارکسيسم با عنوان «درس هايي درباره مارکسيسم» غافل از آنکه عليرضا داودي سه ماه قبل در آنجا تمام کتاب را حاشيه نويسي کرده بود و به تحليل هاي آبکي نويسنده به صورتي کوبنده جواب داده بود و اين از ديد بازجوها پنهان مانده بود، من تحليل هاي نويسنده را ناديده گرفته بودم و دو روزي بود که مثل بچه ي آدم زير دوربين امنيتي بند به مطالعه ي بخش هايي که صرفاً از متون کلاسيک نقل قول شده بود و تحليل هاي عليرضا مي پرداختم. مدتي بود که براي بازجويي صدايم نکرده بودند، روز هشت مرداد بود و روز تولد من، چند نفر از زندانيان پتويي رويم انداختند و به عنوان کادوي تولدم به شکل احمقانه اي برايم جشن پتو گرفتند، بالاخره دريچه ي بند با غژ غژ هميشگي و همان صداي نحس و مريضش باز شد:
- اميرمحسسسسسسسسسسن! آماده شو بيا
- چه خبره؟
- بازجوت اومده

دوباره چشم بند و دوباره راهرو و پله هايي که مي چرخيد و بالا مي رفت، به اتاق بازجويي که رسيدم در کمال تعجب مرا با دختري از بند زنان روبرو کردند که شديد مي گريست و او را از صدايش نمي شناختم، بازجويم مي خواست مطمئن شود که او نيز مرا نمي شناسد، من اما از زير چشمبند تنها دو پرونده قطور مي ديدم که بعد از مدت ها با هم آورده بودند، يکي مربوط به اطلاعات و ديگري مربوط به دادگاه انقلاب.
آن روز نحس حدود ۸ ساعت در اتاق بازجويي بودم ، استثنائاً چشم بندم را باز کرده و رو به ديوار نشسته بودم، در انتهاي بازجويي وقتي بازجو مي خواست بوسيله ي امضا فرستادن تعدادي جيميل را به عهده بگيرم، با صدايي بسيار مريض و حيواني گفت: راستيييييي! عليرضا هم مرد ...

نميخواهم در اين مورد که بعد از خبر با من چه رفت قلم فرسايي کنم، اما نهايتا چند روز قبل از مراسم چهلم با وثيقه ي سنگين آزاد شدم و براي اولين بار خانواده اش را بر سر خاک ديدم، پدر و مادري که در اين چهل روز چهل سال پير شده بودند و هنوز فاجعه را باور نداشتند.
عليرضا صميمي ترين دوست من بود و من نتوانستم مرهمي بر زخم خانواده اش باشم چرا که سراپا زخم بودم، عليرضايي که سراپا آثار شکنجه هاي فيزيکي بازجوهاي بند اطلاعات اصفهان بود، عليرضايي که نقش فعال و سازمانده در تظاهرات هاي بعد از انتخابات در اصفهان و تهران داشت، عليرضايي که ليدر بسيار قوي دانشجويان آزاديخواه و برابري طلب اصفهان بود، عليرضايي که سازمانده فعالين کارگري بود، عليرضايي که چندين تظاهرات با شکوه در اصفهان را رهبري کرد. آن هم بعد از ۱۳ آذر ۸۶ در شرايط خفقان پس از سرکوب خونين دانشجويان آزاديخواه و برابري طلب، عليرضايي که سازمانده و سخنران مراسم يک مي در کامياران بود، عليرضايي که در اعتراض به احکام صادره براي دانشجويان اصفهان ۸ روز در صحن حياط دانشگاه اصفهان اعتصاب غذا کرد، عليرضايي که يک مارکسيست انقلابي بود، عليرضايي که داودي بود. حالا که يک سال از از فاجعه گذشته است تنها مي خواهم براي اولين بار اعلام کنم که اطمينان داريم عليرضا داوودي تا دو روز قبل از کشته شدنش توسط قاتلين وزارت اطلاعات بصورت حضوري و بارها مورد شديدترين تهديد ها قرار گرفته بود، مي خواهم اعلام کنم تا اين لحظه هنوز نتايج کالبد شکافي جسد به خانواده و وکيلش اعلام نشده است...
مي خواهم اعلام کنم در برگه اعلام مرگش تنها به ذکر يک جمله اکتفا شده است: از کار افتادن ريه و خفگي در اثر مسموميت دارويي!

پ.ن: به عنوان یک مخالف حکومت اسلامی، و یک اصفهانی همیشه پیگیر فعالیت های مخالفین اصفهانی بودم. از جمله آنان علیرضا بود که توانسته بودم در حد ایمیل با او در ارتباط باشم... اما چه تلخ که این ارتباط نتوانست گسترده تر و محکم تر شود و خیلی زود خاموشش کردند... آنقدر وجودم به درد آمد از رفتنش که هر زمان به او می اندیشم بغض خفه کننده ای گلویم را می بندد...
وصف حالم سخت است و اشکم روان...
برای امیر محسن عزیز آرزوی سلامتی و برای خانواده این جاوید نام آرزوی صبر دارم. 

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

سارا شمس

به مناسبت 8 مرداد چهارمین سالگرد زنده یاد اکبر محمدی - زندگی نامه اکبر محمدی برگرفته از کتاب اندیشه و تازیانه



زندگی نامه اکبر محمدی برگرفته از کتاب اندیشه و تازیانه (خاطرات اکبر محمدی از زندان ) زندگی نامه اکبر محمدی برگرفته از کتاب اندیشه و تازیانه (خاطرات اکبر محمدی از زندان ) به کوشش تبعیدیان شهر وان ترکیه اکبر محمدی در استان سرسبز و خرم مازنداران، در سرزمین مازیار و مجاورت خاک بابک خرمدین و در یک خانواده متوسط در آمل چشم به جهان گشود. در سال 1373 پس از پایان تحصیلات متوسطه به تهران آمد و پس از شرکت در کنکور سراسری در دانشکده علوم بهزیستی و توانبخشی دانشگاه تهران در رشته مدد کاری اجتماعی وارد دانشگاه شد. وی بعنوان یک دانشجوی آزادیخواه با دیدن بی عدالتی های موجود در جامعه و فقدان آزادی، در دانشکده فعالیت سیاسی را آغاز کرد و پس از کشته شده فروهرها در سال 1377 و بر ملا شدن شیوه این کشتارتوسط روزنامه سلام و توقیف آن، تظاهراتی از سوی دانشجویان دانشگاه ها آغاز شد که از 18 تیر ماه سال 1378 به مدت چند روز تهران و چند شهر دیگر را در نا آرمی فرو برد و سرانجام منجر به سرکوبی این جنبش و دستگیری وی و برادر بزرگش، منوچهر محمدی شد. وی در طی سالیان زندان به دلیل غیبت زیاد از دانشگاه اخراج شد . او به مدت 7 سال در زندانهای جمهوری اسلامی ، زندان توحید ، زندان اوین زیر وحشیانه ترین شکنجه های وزارت اطلاعات قرار گرفت و به عنوان اسطوره مقاومت از سوی جنبش دانشجویی انتخاب شد . وی یکی از اعضای شورای مرکزی اتحادیه ملی بود . و در پی تظاهرات 18 تیر به عنوان متهم ردیف دوم قیام کوی دانشگاه به اعدام محکوم و با درخواست علی خامنه ای با دو درجه تخفیف به 15 سال زندان محکوم شد . در پی شکنجه های وزارت اطلاعات در زندان توحید و 209 اوین انواع شکنجه های روحی و جسمی را تحمل کرد . موارد شکنجه در 3 ماه و نیم زندان تو حید و 209 اوین 1- کابل زدن به کف پا به مدت 27 روز ( یک روز در میان ) 2- ضرب و شتم در حین بازجویی 3- بی خوابی 4- پخش نوحه با صدای بلند در سلول انفرادی 5- آویزان کردن از سقف بصورت قپانی 6- تهدید به اعدام 7- شلاق زدن همراه با وزنه سنگین بر پشت 8- استفاده از داروی بی حواسی برای سند سازی و انواع دیگر شکنجه ها …. در پی این شکنجه ها وی از ناحیه کمر صدمه دید و تا آخرین روز ها نیز از این مسئله رنج می برد . همینطور پنجاه درصد از شنوایی خود را در طول شکنجه ها از دست داد . از جمله اقدامات او در طول فعالیت سیاسی اش می توان به موارد زیر اشاره کرد . 1- بوجود آوردن تشکل سیاسی در دانشگاه 2- برپایی اعتراضات صنفی دانشجویی در دانشگاه 3- موضعگیری تند در سخنان ده نمکی از اعضای انصار حزب الله در دانشگاه 4- بر هم زدن سخنرانی خاتمی و سازماندهی تظاهرات در دوم خرداد 78 5- سازماندهی تظاهرات کوی دانشگاه در سال 78 به همراه برادرش و دیگر دانشجویان که منجر به 15 سال زندان شد اکبر محمدی در طول 7 سال زندان پنج بار دست به اعتصاب غذا زد، او در طول این اعتصابات به انواع بیماری های گوارشی مبتلا شد . وی به بیماری ام اس نیز مبتلا شده بود. به همین جهت بنا بنظر شورای پزشکی وی مستحق مرخصی استعلاجی شد ولی به دلیل چاپ کتابی از او در آمریکا توسط خواهرش وی دوباره به زندان منتقل شد. و در ششمین اعتصاب خود که به مدت 9 روز ادامه یافت به طرز مشکوکی در بند 350 زندان اوین جان باخت .

یادش گرامی باد و راهش پر رهرو

8 مرداد!

8 مرداد است و سالروز شهادت اکبر محمدی اسطوره مقاومت در زندان اوین. 8 مرداد است و سالروز بازداشت من در مراسم چهلم ندا آقاسلطان در اصفهان و آن همه کتک و بی حرمتی و ...! 8 مرداد است و در غربت به سر میبرم و همچنان بلاتکلیف! 8 مرداد است و دلم خونین! 8 مرداد است... اکبر عزیز یادت گرامی باد

تخلیه ساختمان ها وانتقال دانشجويان کوی دانشگاه تهران به خوابگاه های دیگر‏

منابع دانشجویی از ایران خبر می دهند که مسولان دانشگاه تهران تصمیم گرفته اند که پیش از آغاز سال تحصیلی جدید، ساختمان های ۱۸ و ۱۹ کوی دانشگاه تهران را بسته و دانشجويان ساکن این خوابگاه را به خوابگاه های سطح شهر بفرستند. خوابگاه هایی که دارای حداقل امکانات رفاهی بوده و جهت اسکان دانشجويان مناسب نيستند.
ساختمان های تعطيل شده قرار است مانند ساختمان های ۲۳ ، ۲۱ و ۲۰ که سال گذشته بعد از حمله به کوی دانشگاه در ۲۴ خرداد ماه به طور کامل تخليه شد، به دانشجویان متأهل اختصاص داده شود و بقیه ساختمان ها به دانشجويان مقطع کارشناسی ارشد و دکترا تعلق يابد. فرهاد رهبر، ریيس دانشگاه تهران نیز پیش از این اعلام کرده بود که خوابگاه کوی دانشگاه از این پس مختص دانشجويان کارشناسی ارشد و دکترا خواهد بود.
در این میان فعالان دانشجویی ایران معتقدند که این تغییر و تحولات جدید و پراکنده ساختن دانشجويان به دليل ممانعت از شکل گيری اعتراضات در کوی دانشگاه تهران و تمرکز زدايی است.
رضا نگهداری از فعالان جنبش دانشجویی ایران که بدلیل فعالیتهای سیاسی خود از کوی دانشگاه تهران اخراج شده، بر این اعتقاد است که این امر برای تحت فشار گذاشتن رهبران حرکات اعتراضی در کوی دانشگاه است و جدا از این بسیاری از دانشجویان بسیجی دانشگاه آزاد در کوی دانشگاه تهران اسکان داده شده اند تا مانع شکل گیری اعتراضات دانشجویی در این خوابگاه شوند.
از سوی دیگراز سال ۱۳۸۷ پس از ثبت نام دانشجويان ورودی ۸۷ و ۸۸ خوابگاه های سطح شهر به آنان اختصاص می يابد و از حضور دانشجويان در کوی دانشگاه جلوگيری به عمل آمده است.
کوی دانشگاه تهران واقع در خیابان کارگر شمالی سالهاست که همزمان توجه فعالان دانشجویی و مقامات جمهوری اسلامی را به خود جلب کرده است. نطفه آغازین بسیاری از حرکات اعتراضی دانشجویی ایران در این خوابگاه شکل گرفته و از سوی دیگر حداقل در دو مورد ۱۸ تیر ماه ۱۳۷۸ وشامگاه ۲۵ خرداد ماه ۱۳۸۸ مورد هجوم نیروهای انتظامی و لباس شخصی نزدیک به حکومت قرار گرفته است.
اما بگفته برخی ناظران هزینه چنین حملاتی تا حدی بوده که مسولان دانشگاه تهران را به پاک کردن صورت مساله و تخلیه برخی از ساختمانهای این خوابگاه و انتقال دانشجویان به دیگر خوابگاهها واداشته است

سالروز سیمین بهبهانی خجسته باد

سيمين بهبهانى، بانوى شعر ايران، امروز ۸۳ ساله شد. سيمين بهبهانى در ۲۸ تيرماه ۱۳۰۶ خورشيدى در خانواده اى شعر پرور چشم به جهان گشود. ادبيات و حقوق خوانده و دست كم ۳۰ سال دبير دبيرستان ها بوده است.
شعر معروف وقديمى او «فعل مجهول» از زبان معلمى است كه از دست شاگرد گيج و مبهوت خود خشمگين مى شود تا آنكه مى فهمد كه شب پيش از آن، مادر دخترك از خانه بيرون انداخته شده و خواهر و برادرش كتك خورده و گرسنه به بستر رفته بودند.
شعر، توصيفى بى بدليل از چرخش خشم معلم، به عطوفتى باور نكردنى است.
سيمين بهبهانى ۴۱ سال پيش، به عضويت «شوراى شعر و موسيقى» و ۳۲ سال پيش به عضويت كانون نويسندگان ايران در آمد.
گفته سیمین بهبهانی در مورد رای دادن در انتخابات:
هرچه فکر کردم نتوانستم خودم راضی به شرکت در این نمایش کنم.
بانو سیمین بهبهانی عزیز
زادروزتان خجسته باد
بهترین ها را برایتان آرزومندم
شاد باشید

در پی عدم تمدید مرخصی حسین شهریاری به زندان رجایی شهر کرج بازگشت

در پی تمدید نشدن مرخصی حسین شهریاری از پیشکسوتان حزب پان ایرانیست ،‌ امروز جمعه ۲۵ تیر ماه ۱۳۸۹ این فعال سیاسی برای گذراندن باقیمانده ی دوران محکومیت خود به زندان رجایی شهر بازگشت . لازم به ذکر است ایشان در تاریخ ۵ مهرماه ۱۳۸۸ به جرم تبلیغ علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی و عضویت در حزب پان ایرانیست به ۱۸ ماه حبس محکوم شده بود. ایشان ۷۳ سال دارند و از بیماری قلبی و تنفسی رنج می برند. حسین شهریاری از اعضای پیشکسوت و پرسابقه حزب پان ایرانیست روز جمعه مورخه ۲۵ تیر ۱۳۸۹ در پی عدم تمدید مرخصی خود را به زندان رجایی شهر کرج معرفی نمود. ایشان که در تاریخ پنجم مهر ماه ۱۳۸۸ به جرم تبلیغ علیه نظام و عضویت در حزب پان ایرانیست به ۱۸ ماه حبس محکوم شده بود و اکنون در حالیکه بیش از نیمی از این مدت سپری گشته راهی زندان رجایی شهر شد. حسین شهریاری از پیشگامان حزب پان ایرانیست می باشد که در طول مدت آشنایی طولانی خود همواره در راه رشد و تعالی آرمانهای پان ایرانیسم کوشیده است.ایشان با ۷۳ سال سن باقامتی استوار و اراده ای پولادین در راه دفاع از آرمانهایش قدم در زندان گذاشت تا نشان دهد که آرمانخواه داند که فدای آیین گشتن تنها آرزوست

سلامت جسمانی سینا گلچین و وحید اصغری در خطر جدی

سلامت جسمانی سینا گلچین و وحید اصغری، دو تن از زندانیان محبوس در بند 350 زندان اوین، به دلیل عدم رسیدگی پزشکی، در معرض خطر جدی قرار گرفته است.
بنا به اطلاع گزارشگران هرانا، سینا گلچین و وحید اصغری، دو تن از بازداشت شدگان حوادث پس از انتخابات که به عفونت شدید گوش مبتلا هستند به دلیل عدم وجود متخصص در بهداری زندان، تاکنون تحت هیچ گونه درمانی قرار نگرفته اند. سینا گلچین، دانشجوی رشته ی عمران دانشگاه آزاد تهران- مرکز است که 17 دی ماه سال گذشته به اتهام شرکت در راهپیمایی 6 دی ماه (عاشورا) توسط نیروهای امنیتی در منزلش بازداشت شد. قاضی صلواتی این دانشجوی 20 ساله که فاقد سابقه بوده را به 8 سال حبس تعزیری محکوم کرد که این حکم در دادگاه تجدید نظر به 4 سال و 6 ماه حبس تقلیل یافت.
وحید اصغری نیز از بازداشت شدگان پس از انتخابات است که مدتی را در سلول های انفرادی بند 240 محبوس بوده و هم اکنون نیز در بند 350 (معروف به بند کارگری) نگهداری می شود . گفتی است، محمد صدیق کبودوند رئیس سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان، روز گذشته پس از بیهوشی کامل به علت بالا رفتن فشار خون، به بهداری منتقل شده بود. پیش تر وضعیت جسمانی چندین تن از زندانیان محبوس در این بند منجمله مجید توکلی، حامد روحی نژاد، محسن جعفری، پیمان کریمی آزاد و حمزه کرمی به دلیل عدم رسیدگی پزشکی، در معرض خطر جدی قرار گرفته بود .

اطلاعیه جندالله پیرامون انفجار بمب + عکس منفجر کننده بمب

اطلاعیه جدید جنبش مقاومت جندالله دو عملیات استشهادی در جمع پاسداران در روز پاسدار بسم الله الرحمن الرحیم الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر و لله العزة و لرسوله و للمومنین بدینوسیله جنبش مقاومت جندالله به اطلاع عموم مردم بلوچستان و ایران می رساند که امشب دو تن از فرزندان ایمان و حماسه در عملیاتی بی نظیر در قلب سپاهیان و پاسداران که در حسینیه زاهدان مشغول برگزاری همایش روز پاسدار بودند بیش از صد تن از پاسدارن و سپاهیان حزب الشیطان را به درک اسفل السافلین واصل کردند. نوجوان عزیز محمد ریگی و مجاهد عبدالباسط ریگی این عملیات عظیم را به اجرا گذاشتند و یزیدیان زمان را به سزای اعمال جنایتکارانه و ننگینشان رساندند. در این عملیات در مرحله اول مجاهد بزرگوار عبدالباسط ریگی خود را به میان پاسداران در همایش روز پاسدار رسانده و با انفجار خود دهها تن را به هلاکت رساند و پس از آن که نیروهای اطلاعاتی و امنیتی و نظامی منطقه را به محاصره خود درآورده بودند شهید عزیز محمد ریگی خود را به میان جمع نیروهای امنیتی و نظامی رسانده و با انفجار خود دهها تن دیگر را به درک واصل نمود. این عملیات پاسخی است به جنایات بی وقفه رژیم در بلوچستان که فکر می کرد با دستگیری و شهادت رهبر شهید امیر عبدالمالک مبارزه به پایان رسیده است اما دو جوان شهید با فدا کردن خود رویای دژخیمان و طاغوتیان را به خاک مالیدند و با شهید کردن خود ثابت کردند که این مبارزه و جهاد را نهایتی جز شکست و رسوائی متجاوزان و جنایتکاران نیست و نخواهد بود. فرزندان ایمان با پروردگار خود عهد بسته اند که تا آخرین قطره خون به جهاد و مبارزه ادامه دهند و عرصه را برای متجاوزان و جنایتکارن تنگ کنند تا سرزمین بلوچستان را ترک کنند و مردم مسلمان بلوچ خود بتوانند بر سرنوشت خود حاکم شوند. یا زندگی با عزت یا مرگ با شرف جنبش مقاومت جندالله
پ.ن : این متن تنها برای اطلاع رسانیست.( اسم شهید زیر عکس قبلاً درج شده بوده و عین همان مطلب توسط جندالله انتشار داده شده است)
رهانا : این انفجار در حالی رخ می دهد که مسئولان امنیتی و اطلاعاتی کشور بعد از دستگیری و اعدام عبدالمالک ریگی مدعی شده بودند که آرامش در این منطقه حاکم شده و بسیاری از مخالفان نظام درخواست امان نامه ارائه کرده اند.
آخرین آمار تلفات تا این لحظه ۲۰ کشته و ۱۰۰ زخمی گزارش شده است اما پیش از این شاهدان عینی تعداد کشته شدگان را نزدیک به ۳۰ نفر اعلام کرده بودند همچنین خبرنگار فارس در زاهدان آمار کشته‌های این حادثه را بالغ بر ۱۵۰ نفر تخمین زده و که با توجه به مراسمی که امشب در مسجد بوده آمار را بیش از این رقم پیش‌بینی می‌کند.

برگزاری مراسم ترحیم شهید محمد کامرانی فردا در مسجد نور تهران

مراسم ترحیم اولین سالگرد جان باختن یکی از جوان ترین کشته شدگان جنبش اعتراضی، جاوید نام محمد کامرانی در مسجد نور تهران برگزار می شود.
این مراسم فردا از ساعت ۱۹:۰۰ الی۲۰:۳۰ در مسجد نور واقع در میدان فاطمی در روز جمعه مورخه ۱۳۸۹/۴/۲۵توسط خانواده این زنده یاد منعقد گردیده است.

جاوید نام محمد کامرانی جوان ۱۷ ساله تهرانی که حتی سنش به رای دادن نمی رسیده است، در روز ۱۸ تیر سال گذشته حوالی خیابان آزادی دستگیر و به بازداشتگاه کهریزک منتقل گردید. به دنبال ضرب وشتم وحشیانه بازداشت شدگان این روز که به دستور سعید مرتضوی به این بازداشتگاه غیر استاندارد منتقل شده بودند و نیز به دلیل نگهداری وی در شرایط غیر بهداشتی و وحشتناک، به دلیل وخامت وضعیت جسمی پس از چند روز به بیمارستان لقمان منتقل گردید.
بنا برگفته پدرش درحالی که محمد از سطح پایین هوشیاری برخوردار بود اما بنا به فرموده، مامور همراه پای او را به تخت زنجیر کرده بود. درحالی که آثار ضرب و شتم بر پیکرش مشهود بود متأسفانه معالجات کارگر نیفتاد و محمد کامرانی نیز به خیل کشته شدگان راه آزادی پس از انتخابات ۸۸ از جمله هم بندانش محسن روح الامینی وامیر جوادی فر پیوست.
علت مرگ محمد کامرانی بنابه دستور سعید مرتضوی ناشی از مننژیت اعلام گردیده بود که در بررسی های بعدی تکذیب شد.

یادش گرامی باد

مريم قربان زاده يک زن حامله محکوم به سنگسار

سنگسار جنايت عليه بشريت است و بايد در همه جا ممنوع شود!
در زنداني که سکينه محمدي آشتياني در آنجا است٬ دو زن ديگر محکوم به سنگسار هستند. يکي از آنها مريم قربان زاده است. مريم ۲۵ سال دارد و به اتهام رابطه جنسي خارج از ازدواج به سنگسار محکوم شده است. مريم حامله است و از مردم دنيا انتظار دارد به او کمک کنند.
وکيل مريم ازاحتمال تبديل شدن سنگسار به اعدام صحبت کرده و ميگويد تلاش ميکند که اين حکم را به شلاق تبديل کند!!
حکومت زن ستيز اسلامي٬ در سالهاي اخير در نتيجه اعتراضات بين المللي مجبور به لغو احکام سنگسار بر عليه حداقل ۱۳ زن شد و در مواردي آنها را با زدن صد ضربه شلاق آزاد کرده است. يکي از اين زنان کبرا بابايي بود که بعد از لغو حکم سنگسار٬ صد ضربه شلاق به او زدند و سپس او را آزاد کردند و طبق خبري که به کميته بين المللي عليه اعدام رسيده٬ نخاع کبرا بعد از اين ضربات شلاق آسيب ديده و او نميتواند راحت راه برود. فرزندان او ميگويند٬ دردهاي شديد و آثار اين شلاق زدن٬ زندگي مادر آنها را بسيار سخت کرده است.
اکنون در زندان تبريز يک زن جوان حامله٬ عليه سنگسار و يا اعدام خود مبارزه ميکند. اين رفتار وحشيانه با مريم قربان زاده بايد در همه جا محکوم شود.
حکومت اسلامي٬ يک حکومت ضد انسان و ضد زن است و بايد در همه جا عليه اين سبعيت و وحشيگري حکومت اسلامي اعتراض کرد.
سنگسار وحشيانه و قرون وسطايي است و مجازاتي است که بدليل رابطه جنسي خارج از ازدواج و يا همجنسگرايي عليه زنان و در مواردي عليه مردان اعمال ميشود.
کميته بين المللي عليه اعدام از همگان دعوت ميکند که به حکم سنگسار مريم قربان زاده که حامله هم هست٬ شديدا اعتراض کنند.
ما خواهان لغو فوري همه احکام سنگسار در ايران هستيم. سنگسار بايد در ايران و در همه جا ملغي شود.
به جنبش عليه سنگسار بپيوندید.

کميته بين المللي عليه اعدام

تلفن تماس: ۰۰۴۹۱۷۷۵۶۹۲۴۱۳ minaahadi@aol.com www.notonemoreexecution.wordpress.com http://stopstonningnow.com/wpress

عبدالرضا احمدی آزاد شد

عبدالرضا احمدی وبلاگ‌نویس و عضو خانه حقوق بشر ایران امروز عصر با تودیع وثیقه ۱۵۰ میلیون تومانی از زندان آزاد شد.
عبدالرضا احمدی که از ۱۲ اسفند ماه گذشته بازداشت و تا به امروز در بند ۲ الف زندان اوین به سر می‌برد، عصر امروز بعد از نزدیک به ۵ ماه بازداشت و تحمل سلول انفرادی از زندان آزاد شد.
به گزارش خبرنگار رهانا، احمدی که از اعضای خانه حقوق بشر ایران و از فعالین حقوق بشر است، امروز عصر بعد از تودیع وثیقه ۱۵۰ میلیون تومانی از زندان در حالی آزاد شد که در طی مدت بازداشت کم‌ترین ملاقات و تماس را با خانواده خود داشته است.
از فعالین حقوق بشر که در ۱۲ اسفند ماه گذشته بازداشت شده‌اند اکنون مهدی خدایی همچنان در زندان اوین به سر می‌برد و ابوالفضل عابدینی در حالی که از بیماری قلبی رنج می‌برد در زندان کازرون اهواز دوران یازده سال زندان خود را سپری می‌کند. عابدینی طی هفته گذشته برای دومین بار با درخواست مرخصی‌اش مخالفت شده است.
رهانا
پ.ن : هموطن عزیز آزادیت مبارک
بهترین ها را برایت آرزومندم
شاد باشی

. رحیم پور ازغدی به زنانی که نمی خواهند باردار شوند: مرده شور هیکلتان را ببرد

تو این هیکل رو می خوای چه کار ؟ غیر از اینه که می خوای ببری تو قبر یا اینکه می خوای هیکلت رو ببری تو خیابون نشون بدی. استفاده هیکلت برای شوهرته و البته شوهرت برای توئه و برای بچه آوردن."
عصر ایران - حسن رحیم پور ازغدی ، استاد معروف دانشگاه در اظهاراتی که شب گذشته از شبکه یک سیما پخش شد با اشاره به موضوع ازدیاد جمعیت و زاد و ولد در جامعه گفت: " هم اکنون برخی خانم ها می گویند بچه دار نمی شویم برای اینکه هیکلمون به هم می خوره . ای مرده شور ببره هیکلت رو . مگه هیکلت رو می خوای ببری آخرت ؟ تو این هیکل رو می خوای چه کار ؟ غیر از اینه که می خوای ببری تو قبر یا اینکه می خوای هیکلت رو ببری تو خیابون نشون بدی. استفاده هیکلت برای شوهرته و البته شوهرت برای توئه و برای بچه آوردن."*
رحیم پور ازغدی علاوه براستادی دانشگاه، عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی نیز هست که صداوسیما مدتی است به صورت گسترده سخنرانی های مختلف وی را به طور کامل پخش می کند.
رحیم پور ازغدی در ادامه سخنانش گفت: من نمی گویم که خانواده ها زیاد بچه بیاورند یا کم. ولی بعضی خانواده ها 20 تا هم بچه بیاورند کم است بعضی دیگر دو تا هم زیاده. من خودم خانواده افغانی فقیری رو می شناسم که در یک اتاق زندگی می کنند و بچه های زیادی هم دارند. هر کدام رو نگاه می کنم بهتر از دیگری. همه نخبه و اعجوبه. آیا می توان به این خانواده بگویی که بچه زیاد نیار؟ من این سیاست رو که به طور کلی به همه بگوییم بچه زیاد نیاورید مخالفم.
وی همچنین در سخنرانی اش خطاب به خانم ها اضافه می کند: شما نباید از مسولیتت کنار بروی برای تربیت بچه. بعضی ها می گویند ما حوصله نداریم شب بیدار بشیم و به بچه رسیدگی کنیم ولی این وظیفه شماست. این که دلیل نمیشه که خانم ها به خاطر سختی بچه نگه داشتن و خراب شدن هیکلشون بچه دار نشن. در غرب دولت ها می گویند که آقا ما سوبسید می دهیم که شما بچه بیاورید و برای هزینه هاش ولی آنجا می گویند که نه ، نمی صرفه برامون.
البته عصرایران ، نظرات ایشان را به عنوان "یک نظر" محترم می داند اما آیا جناب استاد متوجه نیست که بچه دار شدن یا نشدن ، یک تصمیم شخصی است و اگر خانمی نخواهد باردار شود ، ایشان چه حقی برای خودش قائل است که با الفاظ زشتی مانند "مرده شور هیکلت را ببرد" اهانت نماید و بدتر از آن ،رسانه ملی هم این سخنان را به جمع خانواده ها ببرد!
آیا اگر زنی به زیبایی و تناسب اندام خود اهمیت دهد ، باید متهم شود که می خواهد در خیابان ها برای مردان جلوه گری کند؟!
این چه نگاه سخیفی است که برخی مردان به جنس زن دارند و شأن و شخصیت زن را در حد تولید مثل و وسیله ای برای تمتعات جنسی تقلیل می دهند؟
ای کاش این افراد ، با صدای بلند بگویند که گفته هایشان صرفاً نظرات شخصی است تا بهای چنین نگاه های عجیب و غریبی را "دین" نپردازد.