اولین ملاقات حسین رونقی ملکی بعد از شش ماه

حسین رونقی ملکی، وبلاگ‌نویس بعد از شش ماه و پس از انتقال به بند ۳۵۰ زندان اوین توانست با خانواده خود ملاقات کند.
حسین رونقی ملکی از تیر ماه سال جاری و در ادامه فشارهای مسئولین قضایی و امنیتی بر وی و خانواده‌اش اجازه دیدار و ملاقات با خانواده را نداشت. خانواده وی بارها در طی این مدت از شهر ملکان در نزدیکی تبریز برای ملاقات با وی به تهرن آمده بودند، اما موفق به دیدار با فرزندشان نشدند.

به گزارش خبرگزاری ها حسین رونقی ملکی (بابک خرمدین) طی روزهای گذشته از سلول‌های انفرادی بند ۲ الف زندان اوین که نزدیک به ۳۷۰ روز را آن‌جا در بازداشت و زیر فشار به سر برده بود، به بند ۳۵۰ زندان اوین منتقل شده است.

بند ۳۵۰ زندان اوین پس از انتخابات پرمناقشه ریاست جمهوری در ایران در سال گذشته بار دیگر به محل نگهداری زندانیان سیاسی تبدیل شده است، به طوری که هم اکنون نزدیک به ۱۵۰ زندانی سیاسی در این بند نگهداری می‌شوند.


این بند فاقد امکانات و استانداردهای لازم است و رسیدگی پزشکی و بهداشتی به زندانیان بسیار نامناسب است. همچنین نزدیک به شش ماه است که تلفن‌های این بند از زندان اوین قطع شده و زندانیان امکان تماس با خانواده خود را ندارند. ملاقات حضوری زندانیان این بند نیز لغو شده است.

عاشورا – آزاد كردن دستگير شدگان در مقابل پارك ملت

عاشورا – آزاد كردن دستگير شدگان در مقابل پارك ملت
تهران – 25 آذر – ساعت 18:55 – عصر روز عاشورا مزدوران اطلاعاتي شامل سه پاسدار مرد و يك پاسدار زن در مقابل پارك ملت سه دختر جوان دستگير كرده وآن ها را بالاجبار سوار بر خودروی ون سياهرنگ خود كردند.
مردم حاضر در صحنه نیز به خشم آمده و با سنگ و چوب ، خودروی آنان را مورد حمله قرار داده ، تا خودرو را متوقف كرده و آن سه قرباني را آزاد كردند تا خودشان بتوانند جان سالم بدر ببرند .

بازداشت عزاداران مراسم عاشورا در نجف آباد

به مناسبت سالگشت درگذشت آیت الله منتظری، روز پنجشنبه (عاشورا) ٢۵ آذرماه، با وجود فشار نیروهای امنیتی و حاکمیت جو پلیسی در شهرستان نجف آباد، جمعی از جوانان آن شهر، با تجمع در محل تولد آن مرجع مردمی، شعارهایی در حمایت از جنبش مردمی و نفی دیکتاتوری سر دادند.

به گزارش منابع خبری، جوانان، دانشجویان و مردم مبارز نجف آباد، امروز با سر دادن شعارهای، عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز، منتظری نستوه، با شهداست امروز – منتظری زنده است، مرجع پاینده است- دیکتاتور بداند، ما همگی منتظری گشته ایم- مرگ بر دیکتاتور- منتظری منتظری راهت ادامه دارد، به عزاداری و اعلام ایستادگی در راه جنبش معترض مردمی پرداختند.

بر اساس گزارش ها، در پایان این مراسمِ سوگواری و تجمع، نیروهای امنیتی و اطلاعاتی که مرتبا به گرفتن فیلم و عکس و شناسایی مردم معترض مشغول بودند، با کمک نیروی انتظامی سعی در متفرق کردن جمعیت داشتند که پس از درگیری و بازداشت چندین نفر دوباره فضای ارعاب و پلیسی تشدید شد.

عزاداران تكيه تهرانپارس واقع در خيابان جشنواره فرياد مرگ بر ديكتاتور سردادند

به گزارش آژانس ایران خبر ، امروز 25 آذر همزمان با سالروز عاشورا در مقابل درب ورودي تكيه تهرانپارس واقع در خيابان جشنواره در پارك بوستان ، هنگامي كه يك هيئت قصد ورود به تكيه را داشت ، بدليل حضور هيئت حكومت آخوندی در داخل تكيه ، با ممانعت مواجه شد . به همين دليل هيئت در مقابل تكيه به سر دادن شعارهاي اعتراضی از جمله شعار « مرگ بر ديكتاتور »  پرداختند . در جريان اين درگيری 3 نفر از مردم دستگير شدند . 

عزاداران در گوهردشت با مزدوران انتظامی درگیر شدند


گوهردشت- ۲۵ آذر- یک هیـئت از عزادران سالروز عاشورای خونین ۸۸ که کفن پوشیده و پا برهنه بودند با مزدوران انتظامی رژیم درگیر شدند. آن ها ضمن درگیری شعار مرگ بر اصل ولایت فقیه می دادند. همچنین به گزارش شاهدان عینی مردم از روی عکس خامنه ای رد شدند که منجر به دستگیری چند جوان شد.

کوهیار گودرزی آزاد شد

آزادی کوهیار گودرزی ، سارا صباغیان ، مریم کیان ارثی ، زینب بحرینی ، محسن محبوبیان و هادی شاکر بر تمامی مبارزین و آزادی خواهان، شادباش.

سکینه محمدى آشتيانى و سجاد آزاد شدند



سکینه محمدى آشتيانى و فرزندش سجاد آزاد شدند!
امروز چهارشنبه سکینه محمدی آشتیانی و فرزندش سجاد و وکیلش هوتن کیان و دو خبرنگار آلمانی آزاد شدند. خبرگزاری رویتر با انتشار این خبر اعلام کرد که سکینه و سجاد در اسکو به خانه خود بازگشته و زندگی جدیدی را آغاز کرده اند.
نجات سکینه از سنگسار و اعدام تنها و تنها محصول مبارزات و نبرد بی امان جنبش جهانی علیه اعدام و سنگسار است।
پ. ن از یک دوست :
آزادی سکینه یعنی پیروزی این جنبش. یعنی پیروزی قدرت متحد جهانی انسانیت. یعنی مردم دنیا لمس کردند که میتوان با دست خود سرنوشت دیگری را رقم زد. سکنیه آزاد شد. از کابوس سنگسار و اعدام رها یافت. اما دستگاه تولید جنایت و اعدام هنوز بر مسند قدرت است و باید آن را نیز از اریکه قدرت به زیر کشاند. آزادی سکینه سقوط جمهوری اسلامی را نوید می دهد.

16 آذر 88 - 89

درست یکسال پیش بود
16 آذر
باید حتماً میرفتم دانشکده تا کنفرانس بدم!
بعد از کنفرانس با دوستم سارا راهی تظاهرات شدیم.
دلم آشوب بود.
پیاده رو های شهرک غرب پر بود از مردمی که دسته دسته و سرا پا مشکی پوش بودند و با هم پچ پچ می کردند!
از شیشه های اتوبوس انقلاب به بیرون خیره شده بودم.
قدم به قدم پر بود از مامور و گارد یگان ویژه و ... !
بالاخره رسیدیم.
خیابون 16 آذر قرق شده نیروهای امنیتی بود.
سارا از ترس دست های منو فشار می داد.
منتظر مسعود بودم.
همپای تظاهراتیم.
ولی نمیدونستم چطور توی اون جمعیت پیداش کنم.
یه نگاهی به موبایلم انداختم.
خداروشکر هنوز آنتن موبایل ها قطع نشده بود.
زنگ زدم به مسعود:
کجایی؟
- بیا آخر 16 آذر
- الو... الوووووو...
آنتن رفته بود.
- سارا بدو که مسعود منتظره.
جمعیت رفته رفته زیادتر می شد.
مسعود سر کارگر منتظر بود.
صدای شعارها بلند شد...
مرگ بر دیکتاتور
دانشجو . دانشجو . به پاخیز
سر کارگر بودیم
تقریبا وسط خیابون بودیم و کمی از میدون بالاتر و منتظر تا جمعیت از پایین برسه به ما.
سرعت جمعیت به طرف ما بیشتر شد و پست جمعیت دود گاز اشک آور سر به هوا کشید.
صدای تیر می اومد.
مسعود کشیدم کنار و نشستیم رو زمین.
موتور سوارهای امنیتی وارد میدون شدن و باتوم هاشون رو تو هوا تکون میدادن.
بین جمعیت بودیم و صدای شعارهامون توی خیابون می پیچید.
به سمت کارگر جنوبی رفتیم.
یا حمله نیروهای پلیس و گارد، جمعیت تا حدودی پراکنده شد.
اما صدای دختری که هنوز به الله اکبر گفتن ادامه میداد نظر پلیس رو به خودش جلب کرد.
من و مسعود اون دختر رو کشیدیم کنار.
مسعود ماسکش رو داد به اون دختر.
ازش خواستم پالتوی قهوه ای رنگش رو در بیاره که گفت : زیر این پالتو فقط یه پیرهن آستین کوتاه دارم.
- زود فرار کن. نشونت کردن. دنبالت میان. در رووو.
و به سمت پایین کوچه بغل دستیم هلش دادم. هوا تاریک شده بود و چراغ های کوچه هم خاموش بود. شروع کرد به دویدن و در اون تاریکی ناپدید شد.
دست مسعود در دست راست و دست سارا در دست چپم بود.
دست مسعود شل شد و آروم دستم رو رها کرد.
سرم رو برگردوندم و متوجه ماموری شدم که داره مسعود رو میبره. دست سارا رو آروم رها کردم و بهش اشاره کردم که بره.
دست های سنگین یک نفر رو احساس کردم که محکم روی شونه ام زد و آستین کتم رو توی دستش جمع کرد: آروم برو پایین. برو داخل کوچه. حواست رو جمع کن فکر فرار نزنه به سرت!
6 نفر مامور در حال اسکورت من و مسعود بودن. به جایی که نمیدونستیم کجا هست!
موبایلم توی جیبم بود. خاموشش کردم.
کوچه تاریک بود. خیلی آروم گوشی موبایلم رو که کلی فیلم داخلش ضبط کرده بودم ، داخل شمشاد های سمت چپم انداختم و خدا خدا میکردم که کسی ندیده باشه.
خوشبختانه کسی ندیده بود.
وارد پاسگاه شدیم.
حوالی انقلاب بود.
حیاط پر بود از خودرو های یگان ویژه ، ون های نیروی انتظامی و ... .
گوشه های حیاط پر بود از کسانی که بازداشت شده بودن و یه گوشه ای به خودشون می پیچیدن. مطمئناً علتش دردی بود که از کتک ها حاصل شده بود.
از مسعود پرسیدن که من رو میشناسه و اون گفت که تا به حال من رو ندیده !
موبایلم رو خواستن.
- موبایل؟ من موبایل ندارم! خطم خط اصفهان بود! فروختمش که خط تهران بگیرم! هنوز نگرفتم! من موبایل ندارم!
و خوشبختانه موبایل مسعود هم از نوعی نبود که بشه باهاش فیلمبرداری کرد.
- کارت شناساییت کو؟
- فکر نمیکنم همراهم باشه!
- دانشجویی؟
- بله!
- کارت دانشجویی!
- هنوز بهمون ندادن! آخه من تازه واردم!
- چه رشته ای می خونی؟
- رشته؟ رشته من؟ روابط سیاسی و امور دیپلماتیک!
- به به! رشته هم که سیاسیه!
- اون دختره کو؟ دوستت رو میگم! همون که فراریش دادی! خونه اش کجاست؟
- باور کنین من اونو نمی شناختم!
- پس چی بهش میگفتی؟
- گفتم که ساکت باشه و شعار نده. که اون هم ترسید و فرار کرد!
- جناب سرگرد! این پسره رو بفرستین واسه اوین! دختره رو هم رد کنین واسه وزرا!
یکی از مامورهای سبز پوش ، دستِ به اصطلاح سرگرد رو گرفت و کشوندش کنار. صدای پچ پچ هاشون می اومد.
زانوهام سست شده بود.
سرگرد اومد طرفم! : از اینجا که رفتی بیرون یکراست میری سمت خونه ات! یک دقیقه هم این طرف ها نمی مونی! فهمیدی؟
تند - تند سرم رو به علامت مثبت تکون دادم.
نگاهی به مسعود انداختم.
سرگرد به مسعود رو کرد : تو هم همینطور!
قند توی دلم آب شد.
سریعاً به سمت در حیاط راه افتادیم.
بالخره بعد از 45 دقیقه داشتیم خلاصی پیدا می کردیم.
اما چشمان بازداشت شده های زیادی در اون حیاط به چشم های من و مسعود زل زده بودند.
مسعود از طرف دیگه کوچه و من هم از طرف دیگه به سمت میدون انقلاب راه افتادیم.
جایی که فکر میکردم موبایلم رو اونجا انداخته باشم پیدا کردم. درست کنار پای چندتا دختر. ازشون خواستم نور گوشی بندازن داخل شمشاد ها. پیداش کردم. موبایل اونجا بود.
سریعاً خودم رو رسوندم سر کوچه. مسعود بین جمعیت ناپدید شده بود.
ناگهان به نرده های محافظ بانک سر کوچه کوبیده شدم.
درگیری درست جلوی من ایجاد شده بود.
سرباز ها و مردم به شدت درگیر شده بودند و صدای باتوم ها بلند شده بود.
صدای فریاد های خانومی که قصد داشت مانع کتک خوردن شوهرش بشه توی گوشم میپیچید : نزنشششش. خداااا. نزننننن
به نرده ها فشار می آوردم و دلم میخواست تا میتونستم کمی عقب تر برم تا ضربه های باتوم به بدن من نخوره.
اشک از گونه هام سرازیر شده بود که یکدفعه باتوم یک سرباز ، وحشیانه به سر تاس مردی خورد که شاید 10 سانتی متر با من فاصله داشت.
جای باتوم روی سرش موند و ناگهان خون فوران کرد تو صورت من.
فریاد میزدم : خدااااااا.
دستی محکم و سنگین شونه راستم رو توی دستش گرفت و کشید به سمت خودش : تو اینجا چه غلطی میکنی؟
پلیس بود!
- میخوام برم. من همین الان از بازداشت در اومدم. میخوام برم. راه نیست.
- زود باش گورت رو گم کن از اینجا. زود باش
فقط می دویدم.
کارگر شمالی بسته بود. کت سفید رنگم خونین شده بوده.
درش آوردم. دندون هام از شدت سرما به هم می خورد.
چشم هام از شدت گاز اشک آور می سوخت.
اتوبوس ها به سمت کارگر شمالی به راه افتادند.
دوون دوون خودم رو به اتوبوس رسوندم.
در حال سوار شدن صبا واصفی رو دیدم.
فوراً پریدم توی بغلش .
کوهیار هم بود.
کوهیار گودرزی.
صبا آسم داشت و به خاطر گاز اشک آور مشکل تنفسی پیدا کرده بود و مرتباً سرفه می کرد.
کوهیار لبخند به لب داشت.
شاید لبخندی که نشون از پیروزی جنبش دانشجویی بود.
هرگز اون لبخند رو از یاد نمی برم.
اون شب آخرین باری بود که صبا و کوهیار رو دیدم .
و چند ماه بعد از اون هم ، راه هرسه ما جدا شد و هر کدوممون به یک سرنوشتی دچار شدیم.
سرنوشت دو نفر غربت و سرنوشت یک نفر زندان شد!
و امروز یکسال از اون روز و 8 ماه از حضور من در غربت میگذره.
و امروز ایران برای یک بار دیگه شاهد پیروزی جنبش دانشجویی بود.
جنبشی که هرگز خاموش نمیشه و تا روز رسیدن به خواسته هاش به حرکتش ادامه میده.
زنده باد جنبش دانشجویی
زنده باد آزادی
برای مشاهده فیلم های تجمعات امروز در یوتیوب، بر روی لینک های زیر کلیک کنید.

تجمع دانشجویان دانشگاه امیرکبیر؛ بازداشت ۴ تن از دانشجویان توسط حراست دانشگاه
به گزارش دانشجو نیوز، پس از ایجاد درگیری بین دانشجویان و نیروهای فشار، باقری یکی از اعضای حراست دانشگاه که نقش زیادی در سرکوب های چندین سال اخیر داشته، ۴ تن از دانشجویان را بازداشت و به حراست منتقل کرده است. همچنین ذوقی از نگهبان های دانشگاه هم نقش برجسته ای در این اقدام داشته.
گفتنی است که در تجمع امروز در دانشگاه امیرکبیر دانشجویان قصد نمایش دادن عکس مجید توکلی را داشتند که با حمله نیروهای بسیجی همراه شده است.

یک زندانی در اثر عدم رسیدگی پزشکی و شرایط قرون وسطایی حاکم بر زندان گوهردشت کرج جان باخت

پنجشنبه 11 آذر ماه حوالی ساعت 11:00 جعفر سربندی 55 ساله که به دلیل اختلافات خانوادگی دستگیر و به بند 4 زندان گوهردشت کرج منتقل شده بود ، دچار ناراحتی حاد جسمی گردیده و به اغما فرو رفت.
پاسداربندها تحت عنوان اینکه او معتاد است از انتقال وی به بهداری زندان خوداری کردند.
در صورتی که او به خاطر درد شدید قادر به حرکت نبوده تا اینکه صبح امروز وضعیتش به وخامت گراییده و ساعتی بعد جان باخته است.
یک هفته از دستگیری زندانی جعفر سربندی می گذشت و گفته می شود که او هنوز مورد محاکمه و محکوم نشده بود.
جعفر سربندی در طی یک هفته ای که در بند 4 زندان گوهردشت در بازداشت بسر می برد، بدلیل چند برابر بودن تعداد زندانیان ناچار بود که در راهروی بند 4 استراحت کرده و از داشتن امکانات پوششی محروم بوده است.
منبع : فعالین حقوق بشر و دمکراسی

پخش هزاران شب نامه و نشریات تک صفحه ای در دانشگاه بین المللی قزوین در آستانه ۱۶ آذر

گروه وسیعی از دانشجویان دانشگاه بین الملل قزوین به مناسبت ۱۶ آذر، اقدام به پخش چندین شماره از نشریات تک صفحه ای "دانشجو" ، "اعتماد ملی" و "کلمه" کرده اند. این اقدام در حالی صورت میگیرد که دانشجویان دانشگاه بین المللی قزوین در طول ۲ سال گذشته تحت شدیدترین فشارها و تهدیدات نیروهای امنیتی و انضباطی قرار داشته اند.

به گزارش دانشجو نیوز، با انتشار گسترده این نشریات در سطح دانشگاه و خوابگاه‌های مرکزی خواهران و برادران، از دانشجویان خواسته شده که در اعتراضات روز ۱۶ آذر حضور بهم رسانند. در حال حاضر بیش از ۱۵ تن‌ از فعالین دانشجویی دانشگاه بین الملل قزوین، در حال گذراندن ایام محرومیت از تحصیل خود می باشند و چندین تن‌ از دانشجویان نیز به صورت قطعی با حکم اخراج و محرومیت از شرکت در آزمون‌های سراسری مواجه شده اند. این دانشجویان طبق دستور ریاست دانشگاه اجازه ورود به محوطه دانشگاه و رسیدگی به امور آموزشی خویش را ندارند.

شایان ذکر است که مسئولین دانشگاه در پی‌ دعوت و اطلاع رسانی وسیع دانشجویان به مناسبت فرا رسیدن "روز دانشجو" در اقدامی جدید با خانواده‌های برخی‌ دانشجویان تماس گرفته و با ادبیاتی بسیار زننده و رکیک به تهدید دانشجویان و خانواده‌ها پرداخته اند.

گزارش ها از دانشگاه بین المللی قزوین، همچنین حکایت از حضور ده‌ها نیروی امنیتی و لباس شخصی‌ در فضای داخلی‌ دانشگاه و خوابگاه دارد که با اعتراض دانشجویان همراه شده است.

گفتنی است که در روزهای آتی "بیانیه رسمی‌ دانشجویان دانشگاه بین المللی قزوین به مناسبت ۱۶ آذر" به همراه اعلام مواضع و برنامه‌ها منتشر خواهد شد

سالروز اعدام احسان فتاحیان، سالروز اعدام گل


حکم اعدام، نه! حکم: آزادی ست.

به جهانی که چو عشق و شادی ست
در پس نا آرامی ها ، آرامی ست
و در پس تاریکی ، روشنایی ست
من خسته از این راهم
من مانده از این کوی و آن کویم!
من چشم به راهم!
چشم به راه چه؟
من در انتظار ارزشی والا
والاترین ارزش هایم، 
من، در انتظار آزادی ام!





احسان فتاحیان، سال گذشته در چنین روزی اعدام شد.
وی ابتدا به اتهام محاربه و ارتباط با گروه پژاک به 10 سال حبس تعزیری محکوم شد، در دادگاه تجدید نظر حکم وی به اعدام ارتقاء یافت!!

یادش گرامی باد

تنبیه بدنی یک دانش‌آموز در مدرسه‌ای در چابهار به مرگ او انجامید

تنبیه بدنی یک دانش‌آموز در مدرسه‌ای در در شهرستان نیكشهر استان سیستان به مرگ او انجامید.

سعید-ر دانش آموز کلاس سوم مدرسه راهنمايی به علت نياوردن کتاب درسی مورد مواخذه معلم اش قرار گرفته و معلم عصبانی با گوشه کتاب به سر او زده است.

اين دانش آموز پس از وخيم شدن حال عمومی اش به بيمارستان چابهار و پس از آن به زاهدان منتقل شد و پس از يک هفته بستری شدن در بيمارستان جان خود را از دست داد.

نفرات برتر آزمون سراسری 80 هم اکنون کجایند؟!

با سپاس از دوست گرامی ام رها :

تصويري در ميان آيتم‌هاي دوستان در گوگل ريدر ديدم که بريده‌اي از روزنامه‌ي اعلام نتايج کنکور سراسري در سال ۸۰ را نشان مي‌داد. 
يک نفر کامنتي گذاشته بود:”سوال اينه که از اينا چند نفرشون الان ايران هستند هنوز؟” دونستن جواب اين سوال براي من جالب بود و يک جستجوي کوچيک انجام دادم. نتايج جالب‌تر از چيزي بود که فکر مي‌کردم. قضاوت با خودتان!





ندا ناطق (نفر اول رشته رياضي): استانفورد، آمريكا
اشکان برنا (نفر دوم رشته رياضي): بركلي كاليفرنيا، آمريكا 
احسان شفيعي پور‌فرد (نفر سوم رشته رياضي): ايلينويز، آمريكا 
محمد فلاحي سيچاني (نفر اول رشته تجربي): ميشيگان، آمريكا 
محمد امين خليفه سلطاني (نفر دوم رشته تجربي): اطلاعات خاصي پيدا نکردم
پيمان حبيب اللهي (نفر سوم رشته تجربي): هاروارد، آمريكا 
محمدرضا جلايي‌ پور (نفر اول رشته انساني): زندان اوين، تهران


پاسخ سیمین بهبهانی به احمدی نژاد

شنیــدم باز هم گوهر فشــاندی که روشنـــفکر را بزغاله خواندی

ولی ایشــان ز خویشـانت نبـودند در این خط جمله را بیــجا نشـاندی ‏

سخـن گفـتــی ز عدل و داد و آنر ابه نان و آب مجــانی کشــاندی

از این نَقلت که همچون نٌقل تر بود هیاهــو شد عجب توتــــی تکانــدی

سخن هایت ز حکمت دفــتری بود چه کفتر ها از این دفتر پراندی

ولیــکن پول نفـت و سفره خلــــق ز یادت رفت و زان پس لال ماندی

سخن از آسمان و ریسمان بود دریـــغا حرفـی از جنـــگل نراندی

چو از بزغاله کردی یاد ای کاش سلامـی هم به میــمون میرساندی

احمدی نژاد در بیرجند با انتقاد از روشنفکران ایرانی و منتقدان خود ‏گفته بود :

این ها شیطان پرستان مدرن اند ، برخی قیافه روشنفکری می گیرند ، به اندازه یک بزغاله هم از دنیا فهم و ‏شعور ندارند.

انتقال فرح واضحان، زندانی محکوم به اعدام به بیمارستانی خارج از زندان

فرح واضحان، شهروندی که دو روز بعد از حوادث روز عاشورای سال گذشته در منزل خود بازداشت شده است، روز جاری در پی ناراحتی قلبی ابتدا به بهداری زندان اوین و سپس به بیمارستان مدرس منتقل شد .

به گزارش خبرنگار رهانا، واضحان که در پی دردهای ناشی از بیماری قلبی به بهداری زندان اوین منتقل شده بود، با برخورد بد پرسنل بهداری زندان اوین

مواجه شده به طوری‌که پرسنل بهداری از او می‌پرسیدند که برای چه امروز مریض شده‌ای؟

در این میان پزشک بهداری پس از معاینه‌، وی را به بیمارستان مدرس تهران منتقل می‌کند تا معاینات و مداوای بیش‌تری بر وی صورت بگیرد .

فرح واضحان از بازداشت شدگان حوادث بعد از عاشورا است که به اعدام محکوم شده است.

وی دو روز بعد از حوادث روز عاشورا در تاریخ ۱۰ دی ماه در منزل بازداشت شده بود.

سرود ای ایران بدرقه سرور حسین شهریاری از زندان شد

حسین شهریاری از اعضای قدیمی و عضو شورای رهبری حزب پان ایرانیست که از مهرماه سال گذشته و به جرم «تبلیغ علیه نظام» و «عضویت در حزب پان ایرانیست» به هجده ماه زندان محکوم و هم اکنون نیز دوران حبس خود را سپری می نماید برای انجام درمان تخصصی خارج از زندان به مرخصی آمد.
به گزارش کمیته دانشجویی دفاع از زندانیان سیاسی، سرور حسین شهریاری از اعضای پرسابقه حزب پان ایرانیست که با 74 سال سن، دوران حبس 18 ماهه خود را در زندان رجایی شهر کرج سپری می کند، صبح امروز و به علت نبود امکانات تخصصی درمانی در این زندان و بنا به توصیه پزشکان این زندان با دریافت 15 روز مرخصی پزشکی، جهت انجام درمان های تخصصی خارج از زندان آزاد شد.
هنگام خروج وی، سایر زندانیان و هم بندان وی با سر دادن سرود «ای ایران» و «یار دبستانی من» به بدرقه این زندانی سیاسی پرداختند.
حسین شهریاری عضو شورای رهبری حزب پان ایرانیست، در تاریخ پنجم مهر ماه ۱۳۸۸ در منزل مسکونی خود دستگیر، و حکم 18 ماه زندان وی که در سال 86 توسط شعبه یک دادگاه انقلاب کرج صادر گردیده بود به اجرا گذاشته شد.
وی در سال 86 توسط شعبه یک دادگاه انقلاب کرج به جرم «تبلیغ علیه نظام» و «عضویت در حزب پان ایرانیست» به ۱۸ ماه حبس محکوم شده بود.

انوش نامور معروف به کامران یکی از پناهندگان ایرانی مقیم نوشهیر در کشور ترکیه ، به طرز مشکوکی جان باخت

انوش نامور معروف به کامران یکی از پناهندگان ایرانی مقیم نوشهیر در کشور ترکیه ، به طرز مشکوکی جان باخت.

شخصی به نام رسیم و صاحب کارخانه سنگ بری ای که انوش در آن مشغول به کار بود ، اعلام کرده است که به دلیل وجود برق 3 فاز در مغازه اش که موجب مرگ انوش نامور گشته ، به پرداخت 40 هزار یورو جریمه شده است.

انوش نامور ساعتی قبل از مرگش با یکی از پناهجویان کرد و سیاسی نوشهیر تماس گرفته و می گوید که می خواهد به منزل او برود، چرا که تهدید شده و از این تهدید می ترسد ؛ اما متوجه می شود که دوستش در نوشهیر نیست و به شهر دیگری رفته است.

انوش در کارخانه می ماند تا شب را در آن جا به صبح برساند.

در کمال ناباوری صبح روز بعد خبر مرگ وی منتشر می گردد.

یکی از دوستان وی که جسد وی را در سردخانه دیده است ، ابراز داشته که جسد وی سالم بوده و هیچ نوع آثاری از ضربه و یا حتی سوختگی در بدن وی نمایان نبوده است.

این در حالیست که بر اثر برق گرفتگی آن هم با برق 3 فاز حتماً باید آتش سوزی رخ می داده است.

جسد انوش نامور سریعاً توسط پلیس ترک به آنکارا منتقل شده و قصد دارند جسدش را به سفارت ایران تحویل دهند.

در همین بین برخی خبر کذب دفن شدن وی را منتشر کرده اند.

انوش نامور یکی از اعضای انصرافی سازمان مجاهدین بوده که سال های زیادی را در اشرف به سر برده و در عملیات های کماندویی شرکت می کرده است.

وی به همراه 4 نفر دیگر به اعدام محکوم شده بود.دو نفر از این 5 نفر سال گذشته در فرانسه به طرز مشکوکی به قتل رسیدند و دو نفر از آنان نیز در زندان های ایران به سر می برند.

انوش که موفق به فرار شده بوده پس از ورودش به ترکیه به مدت دوماه در استانبول اقامت داشته و پس از آن به نوشهیر آمده بود.

خانواده انوش نامور به خاطر آزارهای جمهوری اسلامی پراکنده شده اند.

مدتی پیش به دلیل بی اهمیتی های سازمان ملل و فشارهای اطلاعات ترکیه ( میت ) تصمیم به خروج قاچاق از طریق یونان به اروپا گرفته بود ، اما به دلیل نداشتن پول کافی روزانه و بسیار سخت کار می کرد تا بتواند هزینه خروجش را بدست آورد. و حتی گاهی اوقات شب را در مغازه به صبح می رساند.

بسیار باسواد بود و در اوقات فراغت همیشه کتاب می خواند.

با کمتر کسی ارتباط می گرفت و خود را با نام مستعار کامران معرفی می کرد.

طبق گفته دوستان وی ، مزدوران جمهوری اسلامی اکثر اوقات با موبایل وی تماس گرفته و او را تهدید می کرده اند.

امروز صبح پناهندگان ایرانی مقیم نوشهیر در اعتراض به ارسال جسد وی به آنکارا برای تحویل به سفارت ایران ، دست به اعتراض زدند ، اما با برخورد و تهدید های پلیس ترک مواجه شده و بالاجبار آن مکان را ترک کردند.

مدتی پیش در شهر وان – ترکیه یک پسر افغانی جان خود را در اثر برق گرفتگی از دست داد و البته جنازه وی بر اثر برق گرفتگی سوخته بود ؛ اما پلیس ترکیه هیچ گونه دخالتی نکرده و جسد وی را به ایران و یا افغانستان نفرستادند.

تا آنجایی که اطلاع دارم و شاهد آن بوده ام پلیس ترکیه هیچ گونه اهمیتی برای پناهجویان ایرانی قائل نیست و همواره آنان را خیانتکار می داند .

چه شده است که تا این اندازه یک جسد برای آنان مهم گشته که حاضر به فرستادن جسد برای کالبد شکافی نشده اند؟

پناهندگانی که در نوشهیر در زمینه حقوق بشر فعال هستند در صدد تلاش برای صدور اجازه کالبد شکافی جسد انوش نامور برآمده اند.

چیزی که کاملاً مشهود است ، این است که انوش نامور کشته شده ، خود نمرده است.

امیدوارم هرچه زودتر پرده از این مرگ سراسر ابهام برداشته شود.

یادش گرامی

لطفاً بدون هیچ تاملی این متن را به اشتراک بگذارید.

روز جهانی وبلاگ نویسی - چگونه وبلاگ نویسی را آغاز کردم

روز جهانی وبلاگ نویسی است.
حدود دو سال و نیم پیش پس از شنیدن مصاحبه کیانوش سنجری در شبکه خبری صدای آمریکا ، به عمیق ترین اندیشه زندگی ام فرو رفتم.
اندیشه ای که سراسر زندگی ام را تحت الشعاع قرار داد.
جمعه روزی بود. در حال آماده شدن برای شرکت در مراسم عقد خواهر دوستم بودم. جز عروس خانواده کسی نزدم نبود. طبق معمول کانال ماهواره شبکه صدای آمریکا بود. پسر جوانی صحبت می کرد. در مورد حقوق زندانیان . تا به حال ندیده بودمش.
حرف هایش به نظرم جالب می آمد. چهره اش گویای غمی بزرگ در درونش بود.
رو به عروس خانواده کردم : تو غمی تو چهره این پسر حس نمیکنی؟
عروس خانواده با تیزبینی خاصی به چهره پسر جوان نگاهی انداخت : تو هم به چه چیزهایی دقت می کنی ها! خب همه یه دردی دارن دیگه!
زیر نویس صفحه را خواندم : کیانوش سنجری - فعال دانشجویی و حقوق بشر
پس اسمش کیانوش بود. کیانوش سنجری.
کنجکاو شدم.
صحبت هایش بیشتر کنجکاوم می کرد تا بیشتر راجع به او بدانم. به گود رفتگی های بالای گونه هایش ، به پوست افتاده اش ، و به برق چشمانش می اندیشیدم! صدایش کمی لرزان بود.
به دلیل مشغولیت ذهنی ام ، مراسم عقد مه مانند از جلوی چشمانم گذشت.
پس از بازگشت و اندکی استراحت ، با هزاران درد سر به اینترنت وصل شده و فوراً اسمش را که در ذهنم مانده بود در گوگل سرچ کردم.
بلکه مطلبی با عنوان اسمش بیابم.
نتایج سرچ گوگل بر خلاف تصور من بود. سایت ها و وبلاگ هایی که یکی پس از دیگری ردیف شده بودند و نام کیانوش سنجری تیره شده و در همه آن ها به چشم می خورد.
کیانوش سنجری در انفرادی
کیانوش سنجری آزاد شد.
کیانوش سنجری بازداشت شد.
کیانوش سنجری جلوی درب منزل آیت الله بروجردی بازداشت شد.
قبلاً مطلبی با این عنوان خوانده بودم.
آهان. پس این پسر همانیست که جلوی درب منزل آیت الله بروجردی بازداشت شده بود!!
پس اندکی میشناسمش.
در آخر : کیانوش سنجری از ایران گریخت.
در همین بین ها بود که اسم های زیادی از جمله آرش و عزت ابراهیم نژاد ، احمد باطبی ، امیرعباس فخرآور و ... به چشمم خوردند.
شناختی که از این افراد داشتم بیش از شناختم از کیانوش سنجری بود. اما کنجکاوی ام گل کرده بود و باعث شد با سرچ کردن اسامی آن ها نیز اطلاعات بسیاری از آن ها بدست بیاورم.
از بازداشت ها. از قتل ها. از شکنجه ها. از اوین. از قصر. از رجائی شهر. از دانشجوهای دانشگاه اصفهان . از تظاهرات ها. از دادگا ها.
از حکم ها. از از از از ...
درد عمیقس را در رگ های گردنم حس می کردم. دستانم سِر شده بود.
چشمانم پر از اشک بود.
قبل از آن در تظاهرات ها شرکت می کردم. حتی سوم راهنمایی بودم که از کلاس فرار کردم تا در مراسم 16 آذر همراه با دانشجوهای دانشگاه اصفهان اعتراض کنم.
همیشه پیگیر اخبار سیاسی بودم.
در گفت و گوها بحث از سیاست را پیش کشیده و دولت را منفور می شمردم.
از حقوق خود و دیگران دفاع می کردم.
آن شب اما متوجه شدم که وظیفه دیگری دارم.
حداقل وظیفه ام زنده نگه داشتن نام فعالین سیاسی ایست که جان خود را کف دستشان گذاشتند و برای هدف والای خود یعنی آزادی مبارزه کردند.
در یکی از وبلاگ ها نوشته شده بود : فقط در یک دقیقه می توانید یک وبلاگ بسازید. همین الان شروع کنید.
بدون اینکه اطلاعی از وبلاگ نویسی و سرورهای وبلاگ داشته باشم ، فوراً کلیک کرده و به کمک راهنمای سرور وبلاگی ساختم در بلاگر.
با این نام : رهروان راه کیانوش
اسمی مستعار برای خود در نظر گرفتم.
اسمی که نتوانند به راحتی شناسایی ام کنند.
سارا
سارا
سارا
خب. چه فامیلی بگذارم؟
فکر
فکر
فکر
راستی این خواننده عربی که تازه اومده چه قدر قشنگ میخونه. خودش هم خوشکله!
اسمش چی بود؟
آهان.
شمس
اسمش شمس بود
برای فامیل مستعار بد نیست ها!
عالیه
سارا شمس
خیلی هم خوبه
و این شد که اسم سارا شمس انتخاب شد.
اسمی مستعار برای شروع وبلاگ نویسی
خرسند بودم از اینکه بالاخره شروع کرده ام.
وجدانم کمی راحت تر شده بود.
روزها می گذشت و در دنیای مجازی با فعالین سیاسی و وبلاگ نویسان بیشتری آشنا می شدم.
از جمله خود کیانوش سنجری
در ایمیلی از من خواست تا نام وبلاگ را به اسم اکبر محمدی اسطوره مقاومت دانشجویی که به طرز مشکوکی در زندان اوین به شهادت رسید ، تغییر دهم.
و من نیز اینچنین کردم.
بهتر می نوشتم.
بهتر نقد می کردم.
بهتر تحلیل می کردم.
بهتر و بهتر و بهتر
روز به روز بر تعداد بازدیدکنندگان وبلاگ افزوده می شد.
اقدام های پی در پی دولت برای شناختن مدیران وبلاگ های سیاسی باعث شد تا بر روی امنیت وبلاگ بیشتر کار کرده و به همین راحتی ها دم به تله ندهم.
یکپا نویسنده شده بودم
به نوشتن اکتفا نکردم
به دنبال خبر رفتم
با دوربین موبایل به شکار اتفاقات میرفتم
و بعد از آپلود فیلم ها و عکس های اخبار سیاسی آن ها را منتشر می کردم.
و در آخر پس از آشنا شدن با فعالین حقوق بشر از طریق دنیای مجازی ، رشته ای سیاسی را برای ورود به دانشگاه انتخاب کرده و راهی تهران شدم.
پس از آن نیز از نزدیک با فعالین سیاسی و حقوق بشر ارتباط گرفته و رسماً یک فعال سیاسی ، دانشجویی و حقوق بشر شده و روز به روز بر میزان فعالیت هایم افزودم.
تا اینکه پس از بازداشت دوستان نزدیک و همکارانم ، احضارهای پی در پی ام به دادگاه انقلاب ، اخراجم از دانشکده ، منتشر کردن عکسم به عنوان محارب در ویژه نامه نیروی انتظامی و تحت تعقیب گرفته شدن در خیابان های تهران ، بالاجبار تن به هجرت داده و پس از آنکه متوجه شدم ممنوع الخروج شده ام ، از راه قاچاق از ایران خارج شدم.
5 ماه است که دور از وطن و در غربت به سر می برم.
چهره ام را در آیینه نظاره میکنم.
زیر چشمان و گونه هایم گود افتاده است.
وقتی می خندم گودی عمیقی روی صورتم نقش می بندد.
سعی میکنم به زیباترین شکل لبخند بزنم.
ولی چشمانم برقی میزنند و درد در صورتم نقش می بندد.
نا خود آگاه به یاد چهره کیانوش سنجری می افتم.
حدود دو سال و نیم پیش
در شبکه صدای آمریکا
بالاخره دلیل آن درد درونش را فهمیدم.
امان از این دردی که تمام زندگی ام را از من گرفت.
به امید موفقیت در آینده ای نزدیک
برای تمامی فعالین سیاسی و حقوق بشر
برای تمامی روزنامه نگاران و خبرنگاران
برای تمامی وبلاگ نویسانی که امروز روز آن هاست
برای تمامی کسانی که مجبور به هجرت شدند
برای کسانی چون من که همه زندگی خود را از دست دادند
به امید رسیدن به هدف
به امید آزادی

صورت جلسه ارزیابی کیفی آب های معدنی(بر اساس پارامترهای شیمیایی)- عکس

صورت جلسه ارزیابی کیفی آب های معدنی(بر اساس پارامترهای شیمیایی)

بهروز بیاتی آدم فروش جمهوری اسلامی

ردیف آخر از سمت راست : بهروز بیاتی!
بهروز بیاتی، زاده ارومیه و آذری زبان، فردی است که مدت 31 سال است در خارج از کشور و در شهر لندن در کشور انگلیس زندگی می کند و دقیقاً سه ماه بعد از انقلاب از ایران خارج شده ، به عنوان یک شخصیت مخالف رژیم و البته احمدی نژاد شناخته شده است. این فرد در تمامی محافل های سیاسی و حتی دوستانه مخالفت خود را به طور آشکارا از احمدی نژاد و سیاست ایران و دولت ایران ابراز کرده، اما بعد از 31 سال یکباره در ایران و البته در همایش بزرگ احمدی نژاد در کنار احمدی نژاد حضور به هم می رساند و در حالی خود نمایی می کند که انگار زبان پارسی نمی داند و واقعاً یک انگلیسی تبار است و باید حتماً گفت و گوها برایش ترجمه شوند! به گفته دوستان نزدیک وی این شبهه همیشه در بین آنان وجود داشته است که به ماهیت وی شک داشته و برخی وی را آدم فروش می خوانده اند. اما با انتشار این عکس شک و شبهه ها از بین رفته و ماهیت وی برای آنان آشکار شده است. بهروز بیاتی در لندن صاحب یک کافی نت به نام coffe net 2000 است. 



در انتشار این متن و عکس بکوشید